شیشه پنجره را باران شست

اما نقش تو را چه کسی از دل من خواهد شست؟؟

هنوز هم تنهایم

درختانی را از خواب بیرون می آورم
درختانی را در آگاهی کامل از روز
در چشمان تو گم می کنم
 تو که
 با همه ی فقر و سفره بی نان
 در کنارم نشسته ای
 لبخند برلب داری
در چهر جهت اصلی
 چهار گل رازقی کاشته ای
عطر رازقی ما را درخشان
مملو از قضاوتی زودگذر به شب می سپارد
همه چیز را دیده ایم
تجربه های سنگین ما
 ما را پاداش می دهد
 که آرام گریه کنیم
مردم گریز
 نشانی خانه خویش را گم کرده ایم
لطف بنفشه را می دانیم
اما دیگر بنفشه را هم نگاه نمی کنیم
ما نمی دانیم
شاید در کنار بنفشه
دشنه ای را به خاک سپرد باشند
باید گریست
باید خاموش و تار
به پایان هفته خیره شد
شاید باران
 ما
من و تو
چتر را در یک روز بارانی
در یک مغازه که به تماشای
گلهای مصنوعی
رفته بودیم
 گم کردیم

احمدرضا احمدی


 

 

 اگه‌ می‌خوای‌ زنم‌ بشی‌

 

اگه‌ می‌خوای‌ زنم‌ بشی‌،
بایس‌ این‌ کارا رُ بکنی‌:
بایس‌ یاد بگیری‌ چه‌جوری‌ خوراک‌ِ مُرغ‌ِ خوشمزه‌ بپزی‌،
سوراخای‌ جورابام‌ُ بدوزی‌،
کاری‌ نکنی‌ عصبانی‌ بشم‌،
یه‌ راه‌ واسه‌ خاروندن‌ِ پُشتم‌ پیدا کنی‌،
کفشام‌ُ همیشه‌ تمیزُ برّاق‌ نگه‌ داری‌،
وقتی‌ خوابم‌ برگای‌ رو چمن‌ُ با چنگک‌ برداری‌،
وقتی‌ برف‌ میاد بُلن‌شی‌ سَرِ راهم‌ُ پارو کنی‌،
وقتا حرف‌ می‌زنم‌ جیکت‌ درنیاد،
وقتی‌...
هِی‌!
کجا داری‌ دَرمیری‌؟

 

شل سیلوراستاین

آدم برفیها هم دل دارند

روزِ اوّل‌ِ بهار،
آدم‌ برفی‌ تک‌ُ تنها سَرِ جاش‌ واستاده‌ بود!
برفای‌ زمستون‌ داشتن‌ نَم‌ نَم‌ آب‌ می‌شُدن‌ُ
درختای‌ کاج‌ خِش‌ خِش‌کنون‌ می‌گفتن‌:
«ـ حیوونی‌ آدم‌برفی‌!
داری‌ کم‌ کم‌ آب‌ می‌شی‌!»
آدم‌برفی‌ گفت‌:
«ـ حیف‌!
نمی‌دونین‌ چه‌قدر دلم‌ می‌خواد تابستون‌ُ ببینم‌!
نپُرسین‌ چرا!
فقط‌ بدونین‌ که‌ خیلی‌ دِلم‌ می‌خواد!
خیلی‌...»

یه‌ سینه‌سُرخ‌ جیک‌ جیک‌کنون‌ رسیدُ گفت‌:
«ـ فصلا یکی‌ یکی‌ میان‌ُ می‌رَن‌!
وقتی‌ فصل‌ِ دراومدن‌ِ گُلا برسه‌،
یخای‌ گُنده‌اَم‌ آب‌ می‌شن‌!
هَر شروعی‌ یه‌ پایونی‌ داره‌!
آدم‌برفی‌ تابستون‌ُ نمی‌بینه‌!
امکان‌ نداره‌! هیچ‌ وقت‌!
هیچ‌ وقت‌...»

آدم‌برفی‌ با دماغ‌ِ هویجی‌ُ صدای‌ تو دماغیش‌ گفت‌:
«ـ سعی‌اَم‌ُ می‌کنم‌!»
با یه‌ لب‌ْخندِ یخی‌
بدون‌ِ ترس‌ سینه‌ش‌ُ سپر کردُ
دُرُس‌ رو به‌ روی‌ خورشید وایستادُ
با چشای‌ سیاه‌ِ زغالیش‌ پلک‌ زَد...
نمی‌تونم‌ بِهِتون‌ بگم‌ اون‌ آخرش‌ تابستون‌ُ دید یا نه‌!
خودتون‌ می‌تونین‌ مث‌ِ من‌ حدس‌ بزنین‌!

شل سیلوراستاین

 

چقدر برای این آدم برفی دلم سوخت!

آدم برفیها هم دل دارند

 یه دل بزرگ و دوست داشتنی!

 

 

افسوس

در پیش چشم دنیا
 دوران عمر ما
 یک قطره دربرابر اقیانوس
 درچشمهای آن همه خورشید کهکشان
عمر جهانیان
 کم سو تر از حقارت یک فانوس
 افسوس
 

 

امید وفا

من آن کبوتر بشکسته بال در دامم
که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند
 مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است
که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند
به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران
زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند
من آن غریب درخت کویر سوخته ام
که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند
به غیر که وفا از پری رخان خواهم
به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند
 فرشتهای که خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟
حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود
طنین نام تو تا در ترانهای نفکند

حمید مصدق



 

معشوق من

عشق تنها کار بی چرای عالم است  

چه،آفرینش بدان پایان میگیرد

معشوق من چنان لطیف است

 که خود را به بودن نیالوده است

 که اگر جامه ی وجود بر تن می گیرد

 نه معشوق من بود

دکتر شهید علی  شريعتى

ديوانه

گفت دستها را بايد شست.....شستم
گفت جور ديگر بايد ديد....ديدم
گفت زير باران بايد رفت ....رفتم اما

 او خنديدو گفت ديوانه باران نديده...

هیچ گاه

هيچ‌گاه ويترينی نداشته‌ام٬
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬
عشق مرا می‌شناسند
حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت می‌دارم
و تمام ديوانه‌های شهر
 مرا می‌شناسند ...

یا اباصالح المهدی

رخ نما تا خویش را مجنون کنم
غیر تو مهر از دلم بیرون کنم
ز سر شوق وصالت ره میخانه زنم
کز شراب عشق تو دیوانگی افزون کنم
این دل مست و خراب ما خانه ی توست
امر تا دیگر بناها یکسره ویرون کنم
گفتمش چشم خمارت همه ی عمر منست
زین سخن رنجیده یارم چون کنم
گر تو داری نظری بر دل مسکین خراب
بی رخت ای جان زهرا دیده را پر خون کنم

آه را من به دريا آموختم.

سپهر را من نيلگون شناختم.
چرا که همرنگ هوسهای نامحدود من بود.

خدا کران بيکران شکوه پرستش من بود،

و شيطان، اسطوره تنهايی انديشه های هولناک من.

اولين دستی که خوشه اين انگور را چيد دست من بود.
کفش ابتکار پرسه های من بود
و چتر ابداع بی سامانيهايم...

هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ تعبير دلتنگيهايم

من اولين کسی هستم که
در دايره صدای پرنده
بر سرگردانی خود خنديده است

هر چرخی که ميبينيد بر محور شراره شور عشق من ميچرخد

آه را من به دريا آموختم.

 از کتاب «من و نازي» حسين پناهی

تو اگر ميدانستي ،
كه چه زخمي دارد ، كه چه دردي دارد
خنجر از دست عزيزان خوردن
از من خسته نمي پرسيدي : اي دوست چرا تنهايي ؟

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت    

از رابیندرانات تاگور

مرا بپذیر ، پروردگارا ، برای این چند صباح مرا بپذیر ...
بگذار آن روزان یتیمی که بی تو گذشتند فراموش شوند
...
تنها این لحظهء کوچک را بر پهنای دامنت بگستران و آن را در نور خود نگهدار
...
در پی نجواهایی که مرا به سوی خود کشاندند ، سرگردان شدم ، اما به جایی نرسیدم
...
حالا بگذار در آرامش بیارامم و در سکوت خود به کلام تو گوش فرا دهم
...
رویت را از رازهای تاریک قلب من برنگردان
...
بلکه ، آن ها را بسوزان تا با آتش تو شعله ور شوند
...

http://www.bidel.ir/

حالا که آمدي
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که باراني‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوري از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم مي‌گذاري ... ها؟
مي‌دانم که مي‌ماني
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران مي‌آيد
.

مگر مي‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بي‌نشانيِ دريا برگردي؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه مي‌شود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمي‌کني، ها!؟
باشد، گريه نمي‌کنم
گاهي اوقات هر کسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه مي‌افتد
.
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد مي‌آيد،‌ باران مي‌آيد
هنوز هم مي‌دانم هيچ نامه‌اي به مقصد نمي‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه مي‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که باراني‌ست ...!


http://www.bidel.ir/

دیگر از این همه باران آشنا

که از پیاله ی دست های آسمان سر می رود

حیرت نمی کنم

از روزی که رفته ای

ماه شب های اینجا هم

اشک هایش را با ابرها پاک می کند

 

 

ای کاش ابری بودم.....

داد از غم تنهایی!!

نمی آیی؟

عید در جزیره

اگر این ساعت را از خواب بیدار کنم

این خرده علفها را سبزه بدانم

این شنها را سماق بگیرم

این نارگیل پوسیده را سیبی فرض کنم

اگر این قلوه سنگها بوی سیر بدهند

این فضله مرغان دریایی نقش سمنو را قبول کند

و این نقشه گنج گمشده هم جای سکه ها را بگیرند

هفت سینم کامل است

تنها دوستم

این نخل لاغر مردنی در گوشم زمزمه میکند:

خوب که چه شاعر ریشو؟؟

شد یک بطری سر گردان بیاید در این جزیره را بکوبد و بگوید:

وبگوید:

بفرمایید این کارت تبریک برای شماست!

فصل طرب‏

دست افشان بسر كوى نگار آمده ‏ام‏
پاى كوبان ز پى نغمه تار آمده‏ ام‏
حاصل عمر اگر نيم نگاهى باشد
بهر آن نيم نگه با دل زار آمده‏ ام‏
باده از دست لطيف تو در اين فصل بهار
جان فزايد كه در اين فصل بهار آمده ‏ام‏
در ميخانه گشائيد كه از مسلخ عشق‏
بهواى رخ آن لاله عذار آمده‏ ام‏
جامه زهد دريدم رهم از دام بلا
باز رستم ز پى ديدن يار آمده ‏ام‏
بتماشاى صفاى رخت اى كعبه دل‏
بصفا پشت و سوى شهر نگار آمده ‏ام

امام خميني 

 

کودکیهایم

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
 و خندیده بود

 

یا مهدی

وقتي ميروي ساقه هاي شكسته خاطراتم را، باد با خود مي برد،

وقتي عطر حضورت در خاطرم مي پيچد و صداي قشنگ تو در

 رگ خشك باغ پاييزي وجودم مي نشيند بهار مي شوم.

اي حرمت تمامي قبيله من، اي هميشه بودن وقتي كه نيستي لحظه لحظه عمرم را به ياد تو ياس ميكارم و تنهاييم را با خاطره با تو بودن سر ميكنم.

 

دستي نيست تا

  نگاه خسته ام را نوازشي دهد.

  اينجا ،باران نمي بارد...

  فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند

  دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!

  نامردمان عشق نديده ،

  خنجر کشيده اند بر تن برهنه   و بي هويتم !

  دلم مي خواهد آنقدر بنويسم

  تا نفسهايم تمام شود.

  آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،

تا سَرَم   ، فرياد کنند.

مي خواهم امشب ،

شاعر نو نويس کوچه ها شوم.

بوي غربت کوچه ها

  امان بُريده است...!

  مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...

  دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را

  عرضه کند ،

ولي

  واژه ها باز هم غريبي مي کنند

 

خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
 
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
 بیزارم از  خموشی تقویم روی میز
 
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
 
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
 
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام

 

سید محمد امین اسدی

 
آوای خوش هزار باد تقدیم تو باد   سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
 
گویند که افسانه ایست روییدن عشق  آن لحظه هزار باد تقدیم تو باد