هيچگاه ويترينی نداشتهام٬ تا دلم را در آن به نمايش بگذارم. در قامت يک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم. از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬ عشق مرا میشناسند حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت میدارم و تمام ديوانههای شهر مرا میشناسند ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 23:13 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد چشمهايي كه مرا وعده باران دادند.....