یادش بخیر...خوب یادم هست...18 ماه قبل را میگویم...روز سوم بود به گمانم و..!

داستان از روز سوم شروع شد.از آن جا که تصمیم گرفتم سر همه را بکنم زیر برف.
تلگرام و تمام شعرهای عاشقانه اش را یکجا پاک کردم و رفتم نشستم جلوی تلویزیون و شروع کردم به شکستن تخمه و خوردن پفک و بستنی "تری پل".
در کتاب های روانشناس ها خوانده و از مشاورها شنیده بودم در چنین مواقعی باید حواسم را پرت کنم.
بعد از آن همه پولی که ریخته بودم توی کتابخانه ها برای خریدن کتابهای روانشناسی تا اگر روزی به بشکه خوردم و "تاس ام" در عاشقی "سپلشک" آوردچه باید بکنم، حالا هم باید راهکارشان را به کار می بستم.پس حواسم را پرت!!! کردم و نشستم و تخمه ها را با ولع نوش جان کردم. شوخی که نبود.
وقتی حساب شان را می کنم روی هم می شد خرجِ یک سفرِ دونفره شمال و چند بار کافه رفتن و یکی دوبار هم خوردن ناهار در لواسان!
ولی خب بعد از اون خداحافظیِ فوری و ناگهانی که داستانش را قبلا نوشته بودم، ناچار بودم راه و چاهِ بیخیالی را که تجویز می کنند امتحان کنم.
دقیقا سه روز بود که تمام خاطرات "اش " به اضافه مقدار خیلی زیادی از احساسات خودم را چال کرده بودم زیر خاک گلدانی که در اطاقم خودنمایی میکرد و هیچ وقت خدا نتوانستم اسمش را از بر کنم.
یادم می آید که دو روز اول بد نبود. یک تنوع جانانه بود.انگار که رنگ و روی زندگی ام عوض شده. یک حسِ استقلالِ فردی و غروری که به آدم های بعد از ترکِ رابطه ی عاطفی دست می دهد و البته امید که برمیگردد.دائم به خودم نهیب می زدم:"مگر می تواند بدون من سر کند؟بدون من با دیگران؟محال ممکن است و ...!"
امیدی که پایه و اساس نفس های راحت و خواب های بدون دغدغه 48 ساعت اول بود.
ولی از شما چه پنهان که آن روز - روز سوم - یک طور دیگری شد همه چیز. اصلا، نه دلم تخمه و چیپس و پفک می خواست و نه یک خواب سرِ شبِ راحت.
آشکارا میدیدم چقدر دلم تنگ شده.
کم کم امید جایش را به ترس و هراس داد.دیگر امیدی به بازگشت نبود و هراس از دست دادن بود و از دست رفتن.مگر می شد 3 روز بی خبر باشیم از هم و ....!
این روانشناس ها هم که اصلا کارشان را خوب بلد نیستند.
به آدم می گویند، حواست را پرت کن تا فراموشش کنی. کدام فراموشی؟!
اصلا هر بار که می خواستم حواسم را پرت کنم، می افتاد توی بغل او!!!
این دیگر چه جور تجویزی بود؟
هیچ کدامشان هم نگفتند روز سوم که می رسد، باید خودت را برای کلنجار رفتن با هیجاناتِ ناشی از دلتنگی آماده کنی .
هیچ کدام نگفتند از روز سوم به بعد چه کنم و روز چهارم هم و ...!
همانجا شستم خبردار شد که روزگار سختی در پیش دارم و همان لحطه با آن اوضاع و احوال، تکلیف روز چهارم و روزهای بعدش را هم فهمیدم...
وحالا 18 ماه می گذرد از این داستان و البته دیگر نه پفک می خورم نه تخمه اما تلگرامم را وصل کرده ام
چقدر نمی فهمند این روانشناس ها و مشاورها...کتابهایشان هم به لعنت خدا نمی ارزد.

 

 


راستی روز چندمت است ؟!

 

بی تو مهتاب شبی باز...
ولش کن دیگر..‌.!

این منِ بی تو
مگر کوچه خیابان بلد است...؟!