آدم برفیها هم دل دارند
آدم برفی تکُ تنها سَرِ جاش واستاده بود!
برفای زمستون داشتن نَم نَم آب میشُدنُ
درختای کاج خِش خِشکنون میگفتن:
«ـ حیوونی آدمبرفی!
داری کم کم آب میشی!»
آدمبرفی گفت:
«ـ حیف!
نمیدونین چهقدر دلم میخواد تابستونُ ببینم!
نپُرسین چرا!
فقط بدونین که خیلی دِلم میخواد!
خیلی...»
یه سینهسُرخ جیک جیککنون رسیدُ گفت:
«ـ فصلا یکی یکی میانُ میرَن!
وقتی فصلِ دراومدنِ گُلا برسه،
یخای گُندهاَم آب میشن!
هَر شروعی یه پایونی داره!
آدمبرفی تابستونُ نمیبینه!
امکان نداره! هیچ وقت!
هیچ وقت...»
آدمبرفی با دماغِ هویجیُ صدای تو دماغیش گفت:
«ـ سعیاَمُ میکنم!»
با یه لبْخندِ یخی
بدونِ ترس سینهشُ سپر کردُ
دُرُس رو به روی خورشید وایستادُ
با چشای سیاهِ زغالیش پلک زَد...
نمیتونم بِهِتون بگم اون آخرش تابستونُ دید یا نه!
خودتون میتونین مثِ من حدس بزنین!
شل سیلوراستاین
چقدر برای این آدم برفی دلم سوخت!
آدم برفیها هم دل دارند
یه دل بزرگ و دوست داشتنی!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 23:29 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد