در گلوی من ابر کوچکی است!.......

هنوز فکر می‌کنم
تویِ چارخانه‌یِ پیراهنت،
خوشــــبخت می‌شـــدم...!

👤 ناهید عرجونی

پاییز من رفته ست و من حالا
چیزی شبیه یک زمستانم

هی میدوم سمت بهار اما
هی آخر اسفند میمانم

تو بیایی همه ساعتها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور

 

نمی بینی
هیچ پرنده ای
در آغاز ِهیچ پاییز و بهاری
هیچ چمدانی با خود نمی بَرَد نمی آورَد ...
چمدان ها
فصل ها
برای بردنِ بعضی چیزها
خیلی کوچک اند.