ديوانه
گفت دستها را بايد شست.....شستم
گفت جور ديگر بايد ديد....ديدم
گفت زير باران بايد رفت ....رفتم اما
گفت جور ديگر بايد ديد....ديدم
گفت زير باران بايد رفت ....رفتم اما
او خنديدو گفت ديوانه باران نديده...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۸۶ ساعت 10:35 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد