دستي نيست تا

  نگاه خسته ام را نوازشي دهد.

  اينجا ،باران نمي بارد...

  فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند

  دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...!

  نامردمان عشق نديده ،

  خنجر کشيده اند بر تن برهنه   و بي هويتم !

  دلم مي خواهد آنقدر بنويسم

  تا نفسهايم تمام شود.

  آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ،

تا سَرَم   ، فرياد کنند.

مي خواهم امشب ،

شاعر نو نويس کوچه ها شوم.

بوي غربت کوچه ها

  امان بُريده است...!

  مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ...

  دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را

  عرضه کند ،

ولي

  واژه ها باز هم غريبي مي کنند