به کجا برم شکایت ؟ 

به که گویم این حکایت؟ 

...

که نداشتی دوامی ! 


آن يار کز او خانه ما جاي پري بود

سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود

دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش

بيچاره ندانست که يارش سفري بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شيوه او پرده دري بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود

از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد

آري چه کنم دولت دور قمري بود

عذري بنه اي دل که تو درويشي و او را

در مملکت حسن سر تاجوري بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين

افسوس که آن گنج روان رهگذري بود

خود را بکش اي بلبل از اين رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گري بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از يمن دعاي شب و ورد سحري بود

حافظ

بر آستان تو، دل پایمال صد درد است

ببین که دست غمت بر سرم چه آورده است

هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ

که بلبلان همه زارند و برگ ها زرد است

شب است و آینه خواب سپیده می بیند

بیا که روز خوش ما خیال پرورده است

دهان غنچه فرو بسته ماند در شب باغ

که صبح خنده گشا روی ازو نهان کرده است

چه ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی

به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است

به سوز دل نفسی آتشین بر آر، ای عشق

که سینه ها سیه از روزگار دم سرد است

غم تو با دل من پنجه درفکند و رواست

که این دلیر به بازوی آن هماورد است

دلا منال و ببین هستی یگانه ی عشق

که آسمان و زمین با من و تو همدرد است

ز خواب زلف سیاهت چه دم زنم که هنوز

خیال سایه پریشان ز فکر شبگرد است

ه الف سایه

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد

دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد

در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت

هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد

زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند

اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد

آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،

شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد

با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد

با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد.....

ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم... 

یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد

جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت

گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد

یک عمر به سودای لبش سوختم و آه

روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد

یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر

رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد

با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت

مصداق همان وای به حال دگران شد...

 

#حامد_عسکری

 

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می‌کند که بتوان گفت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر

کنایتیست که از روزگار هجران گفت

 

#حافظ

 

 

. اگر گرد و خاکی هست، آن غبار من است که نفس می‌کشید. خاک و خاشاک منم. چنان که شما در همه آب‌ها و هواها هستید. من تمام شما را دوست دارم شما همه جا هستید. از همه جاده‌ها می‌آیید و مرا فرا می‌گیرید. هیچ کس به اندازه شما با من نیست. شما همه تجهیزات عالم‌اید. گاهی به شکل آذرخشید، گاه باران، گاه رودخانه‌اید، گاه درخت‌اید، گاه آسمان. شما همه تجهیزات عالم‌اید. . دست‌های مهربانی دارم. پاهایم نجیب وفرمان‌بردارند اما مرا به جاهایی می‌برند که شما آنجا نیستید. دست‌های مهربان‌ام هر شب، هر شب اشک‌هایم را پاک می‌کنند، بر سرم دست می‌کشند، مرا دلداری می‌دهند. بیشتر کارهای مرا دست‌هایم انجام می‌دهند. گاهی دست راستم را می‌بینم که زنبیلی به آن آویزان است آن وقت دست چپم پرتقالی را از آن زنبیل برمی‌دارد. پرتقال‌ها بوی شما را می‌دهند، سیب‌ها بوی شما را می‌دهند. نعناها، جعفری‌ها، شاهی‌ها، ترخان‌ها، شمعدانی‌ها، سبزی‌ها، علف‌های خودرو… بوی شما را می‌دهند. محبوبم! دیروز دائماً جمعه بود. نبش خیابان جام جم ایستادم. روی درخت صنوبر چه ازدحامی بود! روی شاخه‌هایش هفت لانه گنجشک بود. می‌خواستم مشتی گنجشک بیاورم، وسیله‌ای نداشتم.جیب‌هایم را گم کرده‌ام. عادت دارم دنیا را آنچنان کوچک کنم که فقط شما باشید، من، درخت‌ها و گنجشک‌ها

محبوب من از حال من چه کسی خبر دارد؟

.#محمد_صالح_علاء .

#مهدی

مرا از دور تماشا کن ، من از نزدیک غمگینم

 

 

دیگر سیبی نمانده
نه برای من
نه برای تو
نه برای حوا و آدم
…
ببین!
دیگر نمی‌توانی چشم‌هام را
از دلتنگی باز کنی.

 

عباس معروفی

ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ

چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ

به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس

به هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ

دلی که آب وصالش به جوی بود روان

بسوخت زآتش هجر تو زار زار دریغ

چو لاله‌زار رخت شد ز چشم من بیرون

ز خون چشم رخم شد چو لاله‌زار دریغ

چو گل شکفته بدم پیش ازین ز شادی وصل

به غم فرو شدم اکنون بنفشه‌وار دریغ

ز دور چرخ خروش و ز بخت بد فریاد

ز عمر رفته فغان و ز روزگار دریغ

چه گویم از غم عهد جهان که تا که جهانست

بنای عهد جهان نیست استوار دریغ

اگر جهان جفاپیشه را وفا بودی

مرا جدا نفکندی ز غمگسار دریغ

دلت که گلشن تحقیق بود ای عطار

بسوخت همچو دل لاله ز انتظار دریغ

 

عطار نیشابوری

 

پ.ن : دریغ....

 

 

دانلود دریغ از وحید تاج

چه کسی می فهمد

در دلم رازی هست؟؟.....

میسپارم آنرا

به خیال شب و تنهایی خود.....

 

سهراب سپهری

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی
با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی 
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی 
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی 
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ،  می شينم دلم گرفته  
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

 بعد نشست تا تهشو خورد

 

محمد صالح اعلا

بده ... بدبد ... بده ... بدبد ...
چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پاکت را دراین غمگین خراب آباد
چو بوی بال های سوخته ات پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ،
ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش 
بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را بده ... بد بد ...
دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی

 

مهدی اخوان ثالث


من اما
هنوز در سکوت زنده ام
و با حرف هایی که به سرم شلیک می شوند
دست و پنجه نرم می کنم
باید شعرم را شروع کنم:
چقدر دلم برای تو تنگ شده...

#آبا_عابدین

 چه خیالی چه خیالی ...

 

می دانم پرده ام بی جان است

خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است......

فصلی‌ست میان پاییز و زمستان 
به نام فصلِ_گریه
فصلی که از همیشه
به آسمان نزدیک‌تری...


نزار_قبانی

گاهی خوابت را می‌بینم
بی‌صدا
بی‌تصویر
مثلِ ماهی در آب‌های تاریک
که لب می‌زند و
معلوم نیست
حباب‌ها کلمه‌اند
یا بوسه‌هایی از دل‌تنگی

سالهاست
که از بودنت می نویسم…
شاید کسی
نوشته هایم را به نبودنت برساند…
شاید
خواندی و برگشتی…!
پشت هر پاکت نامه ای می نویسم:
"برسد به دست نبودنت…!"
کاش نامه رسان پیدایت کند...

غم انگيز ترين داستان جهان رو از تو شنيده ام...

 حسین.... 

* بی تو شهریور من نسخه ایی از پاییز است
   سـی و یک روز قـرار است کـه ابری باشـم


دو درخت در سرم دارم
که مدام حرف می زنند با هم
درخت جوان می پرسد:
پائیز از پشت سر می آید
یا از رو به رو
درخت پیر می گوید:
من از پائیز هم اگر بگذرم
از بهار نخواهم گذشت
از بهاری که ما را زنده می کند
تا به پائیز دیگری بسپاردمان.

دو درخت در ذهنم دارم
مدام گریه می کنند
درخت جوان از ترس پائیز
درخت پیر از دست بهار

حسن اذری

در مـــــن

کـــوچـه هـایـی اســت کـه بـا تـــــو نــگـشـتـه ام

ســـفـر هـایـی اســت کـه بـا تـــــو نـــرفـتـه ام

روزهــایـی اســت کـه بـا تـــــو ســـر نــکـرده ام

در من حرفهایی است که هنوز نفس میکشند. . .




 


ﺍﻣﺸﺐ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﯿﺴﺘﯽ

 

 

ﯾﻠﺪﺍ ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ .....

ببین چگونه مرا ابر کرد، خاطره هایی
که در یکایک شان میشد آفتاب ببینم

- محمدعلی بهمنی

دلم برای تو تنگ شده است 
اما نمی دانم چه کار کنم 
مثل پرنده ای لالم
که می خواهد آواز بخواند و نمی تواند.

به هوای دیدنت 
در قاب پنجره ها قد می کشم
نیستی
فرو می ریزم
مثل فواره ای بر سر خودم
زیر آوار خودم می مانم در گوشه ی اتاق

ای انار ترک خورده بر فراز درخت
من دستی کوتاهم 
من پرنده ای بی بالم
ای آسمان دور دست!

از تو محرومم
آنگونه که دهکده از پزشک
کویر از آب
لاک پشت از پرواز

اندوه ها در من شعله ور است و
ابر ها در من در حال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم ، آتشم را خاموش نمی کند.

گرفتار ناتوانی های خویشم
رودی کوچکم
گرفتار باتلاق.

من تو را دوباره کی خواهم دید
ای پرنده ی مسافر
از کجا معلوم که دوباره برگردی؟

راه ها باز است
آفتاب می تابد
اما من 
حسرت راه رفتنم در پای فلج
گرسنه ای هستم 
که نانم را
جای ماه بر سینه ی آسمان چسبانده اند.

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی دانم چه کار کنم
آرام می گریم
حال آدمی را دارم
که می خواهد به همسر مرده اش تلفن کند
اما نمی کند
چرا که به خوبی می داند
در بهشت گوشی ها را بر نمی دارند

- رسول يونان

ﭘﺎﯾﯿﺰِ ﻣﻦ، ﻋﺰﯾﺰِ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰِ ﺑﺮﮒ ﺭﯾﺰ
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺭﺳﻢ ... ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑَﻬﺎﺭَﻣَﺖ
ﺳﯿﺪﻣﻬﺪﯼ _ ﻣﻮﺳﻮﯼ

پاییز...
یک نوار کاست قدیمی است
که یک طرفش
با صدای باران پر شده
یک طرفش با صدای تو ...



یادش بخیر...خوب یادم هست...18 ماه قبل را میگویم...روز سوم بود به گمانم و..!

داستان از روز سوم شروع شد.از آن جا که تصمیم گرفتم سر همه را بکنم زیر برف.
تلگرام و تمام شعرهای عاشقانه اش را یکجا پاک کردم و رفتم نشستم جلوی تلویزیون و شروع کردم به شکستن تخمه و خوردن پفک و بستنی "تری پل".
در کتاب های روانشناس ها خوانده و از مشاورها شنیده بودم در چنین مواقعی باید حواسم را پرت کنم.
بعد از آن همه پولی که ریخته بودم توی کتابخانه ها برای خریدن کتابهای روانشناسی تا اگر روزی به بشکه خوردم و "تاس ام" در عاشقی "سپلشک" آوردچه باید بکنم، حالا هم باید راهکارشان را به کار می بستم.پس حواسم را پرت!!! کردم و نشستم و تخمه ها را با ولع نوش جان کردم. شوخی که نبود.
وقتی حساب شان را می کنم روی هم می شد خرجِ یک سفرِ دونفره شمال و چند بار کافه رفتن و یکی دوبار هم خوردن ناهار در لواسان!
ولی خب بعد از اون خداحافظیِ فوری و ناگهانی که داستانش را قبلا نوشته بودم، ناچار بودم راه و چاهِ بیخیالی را که تجویز می کنند امتحان کنم.
دقیقا سه روز بود که تمام خاطرات "اش " به اضافه مقدار خیلی زیادی از احساسات خودم را چال کرده بودم زیر خاک گلدانی که در اطاقم خودنمایی میکرد و هیچ وقت خدا نتوانستم اسمش را از بر کنم.
یادم می آید که دو روز اول بد نبود. یک تنوع جانانه بود.انگار که رنگ و روی زندگی ام عوض شده. یک حسِ استقلالِ فردی و غروری که به آدم های بعد از ترکِ رابطه ی عاطفی دست می دهد و البته امید که برمیگردد.دائم به خودم نهیب می زدم:"مگر می تواند بدون من سر کند؟بدون من با دیگران؟محال ممکن است و ...!"
امیدی که پایه و اساس نفس های راحت و خواب های بدون دغدغه 48 ساعت اول بود.
ولی از شما چه پنهان که آن روز - روز سوم - یک طور دیگری شد همه چیز. اصلا، نه دلم تخمه و چیپس و پفک می خواست و نه یک خواب سرِ شبِ راحت.
آشکارا میدیدم چقدر دلم تنگ شده.
کم کم امید جایش را به ترس و هراس داد.دیگر امیدی به بازگشت نبود و هراس از دست دادن بود و از دست رفتن.مگر می شد 3 روز بی خبر باشیم از هم و ....!
این روانشناس ها هم که اصلا کارشان را خوب بلد نیستند.
به آدم می گویند، حواست را پرت کن تا فراموشش کنی. کدام فراموشی؟!
اصلا هر بار که می خواستم حواسم را پرت کنم، می افتاد توی بغل او!!!
این دیگر چه جور تجویزی بود؟
هیچ کدامشان هم نگفتند روز سوم که می رسد، باید خودت را برای کلنجار رفتن با هیجاناتِ ناشی از دلتنگی آماده کنی .
هیچ کدام نگفتند از روز سوم به بعد چه کنم و روز چهارم هم و ...!
همانجا شستم خبردار شد که روزگار سختی در پیش دارم و همان لحطه با آن اوضاع و احوال، تکلیف روز چهارم و روزهای بعدش را هم فهمیدم...
وحالا 18 ماه می گذرد از این داستان و البته دیگر نه پفک می خورم نه تخمه اما تلگرامم را وصل کرده ام
چقدر نمی فهمند این روانشناس ها و مشاورها...کتابهایشان هم به لعنت خدا نمی ارزد.

 

 


راستی روز چندمت است ؟!

 

بی تو مهتاب شبی باز...
ولش کن دیگر..‌.!

این منِ بی تو
مگر کوچه خیابان بلد است...؟!

امشب،
زود می‌خوابم
باید با هم حرف بزنیم......