بعد از تو ...




بعد از تو دیگر نخواهم اندیشید

حتی به رویش گل های پژمرده ی باغچه امان

بعد از تو دیگر نگاهم به سویی نمی رود

حتی به سوی آسمانی که تمامی نگاهت درون اوست

بعد از تو دیگر لب به سخن نخواهم گشود

حتی اگر مرا وادار کنند به گفتن از تو

بعد از تو دیگر زندگی نخواهم کرد

حتی اگر عمری باقی مانده باشد !

http://www.tanhabaghamha.blogfa.com/

در هوای دوست


من در هوای دوست گذشتم ز جان خویش
دل از وطن بریدم و از خاندان خویش
در شهر خویش بود مرا دوستان بسی
کردم جدا هوای تو از دوستان خویش
من داشتم به گلشن خود اشیانه ای
اواره کرد عشق توام ز اشیانه خویش
می داشتم گمان که تو با من وفا کنی
ورنه برون نمی شدم از بوستان خویش

 

امام خمینی

دعا

خدايا چگونه زيستن را به من بياموز .
 چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

(دکتر علی شریعتی)

/http://na30hat.blogfa.com

فاطمه فاطمه است.

خواستم بگویم :
فاطمه دخترخدیجه بزرگ است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم :فاطمه دختر محمد(ص) است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم : فاطمه همسر علی است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم :فاطمه مادر حسین است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم :فاطمه مادر زینب است
باز دیدم که فاطمه نیست
نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه فاطمه است.


(دکتر علی شریعتی)

رواق

رواق

همیشه آنطور که می خواهیم نیست

 قناری نیزار
 در انتظار شکفتن نیلوفر
 همواره 
 آینه ی مرداب را می نگرد
 و نیلوفر
 در خواب خیس خویش
 بوسه های گرم آفتاب را
 به یاد می آورد

شب

چه زیباست
 شب من با تو
 و چه بویی دهد
 تن پوش تو ای
 نرگس مست
 شب و من
 مست و غزل گویانیم
 رقص
 در پوسته نرم تنم
 می شکند
 و بلندای بلند تو سحر
 پیشوازی کندم
 رقص کنان از سر ناز
 من گدای لب و
 جام می می خوارانم
بدهیدم
 بدهیدم
 هم جام
 شب چه زیباست
 و من
 مخمل شب را مانم
 و تو را
 خنجر و دشنه
 فراموش مباد
 گر تو
 پشتم بنوازی
 نه عجب
 خنجر از دوست خوش است
می از دست نگار
مخمل شب
چو به رقص اید و کاری بکند
بنوازم
 بنواز
 خنجرت خون مرا می خواهد

تو نیستی

 وقتی تو هستی
 باران می بارد
 و زمان می میرد
 و من
 شکفته می شوم
 چون سوسن
 در جهان بدون زمان
 وقتی تو نیستی
 خطی کشیده می شود از سرب
 و سبز
 به شنگرفی می گراید
 و زرد به خونابه
 اندوه ؟ نه
 ستاره ؟ نه
 ماه
 که چون
 خورشید گدازنده
بر گلوگاهم می ریزد
 گرمای جهان را
 تو نیستی
 تا من
 زنده بمانم
تا من
 شکفته شوم
 چون سوسن 

پرویز ابولفتحی



 

کوثر

حضرت حیدربّنام فــاطمــه حســاس بود      

خلقــت ازروزازل مدیون عطـــریــاس بود

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه  

گردنت رامی شکست آنجااگرعباس بود

 

تنهایی

 هرکسی که بخوا هد نگاهت را

از من بگیرد

به جدایی می سپارمش

به تنهایی

به غم

 

 

دل

دل ........ سفید ........ سیاه ....... ای کاش ....

خرم آن روز

خرم آن روز كزين منزل ويران بروم

راحت جان طلبم ور پي جانان بروم

چون صبا با تن بيمار ودل بي طاقت

به هواداري آن سرو خرامان بروم

گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب

من به بوي سر آن زلف پريشان بروم

به هواداري آن سرو خرامان  بروم

تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت

با دل زخم كش و ديده گريان بروم

تازيان را غم احوال گرانباران نيست

پارسايان را مددي تا خوش وآسان بروم

ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان برون

همره كوكبه آصف دوران بروم

 

حضرت حافظ

وداع

سخت است هنگام وداع
آنگاه که در می یابی
چشمانی که درحال عبور است

پاره ای از وجود تو را
نیز باخود خواهد برد

من و شما

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلندمی پرم اما ، نه آن هوا که تویی
 تمام طول خط از نقطه ی که پر شده است
 از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
 ضمیر ها بدل اسم اعظم اند همه
 از او و ما که منم تا من و شما که تویی
 تویی جواب سوال قدیم بود و نبود
 چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا که تویی
 به عشق معنی پیچیده داده ای و به زن
 قدیم تازه و بی مرز بسته تا که تویی
 به رغم خار مغیلان نه مرد نیم رهم
از این سغر همه پایان آن خوشا که تویی
جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
 کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی
 نهادم اینه ای پیش روی اینه ات
 جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
 تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
 نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی

حسین منزوی

زمین سوخته

مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
 که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
 زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
 که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
 عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
 در انتظار نفس های دیگرید از من
 خزان به قیمت جان جار می زنید اما
 بهار را به پشیزی نمی خرید از من
 شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
 عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من
 نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
 به لب مباد که نامی بیاورید از من
 اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
 چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
 چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
 شما که قاصد صد شانه بر سریداز ممن
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
 شما که با غم من آشناترید از من

حسین منزوی


 

عاشق

توي سنگر دراز كشيده بود. پروانه اي بال زد و روي مگسك نشست. زل زد به پروانه و يادش رفت شليك كند.

پشت كامپيوتر نشسته بود. پروانه اي روي مونيتور نشست. خيره شد به پروانه و يادش افتاد زماني عاشق بوده است.

روي نيمكت نشسته بود. پروانه اي روي دسته عصايش نشست. يادش رفت پير شده، بلند شد و دنبال پروانه دويد.

آدم برفی

ترا به خدا

ترا به خدا

آن هويج دماغ من بود!

بیچاره


حضرت نوح، دو روز ديگر نيز كشتي را بر بالاي بلندترين تپه شهر نگه داشت و منتظر به آبها چشم دوخت و وقتي ديد خبري نيست، با عصبانيت فرياد زد:«بادبانها را بكشيد... كشتي حركت ميكند.»
بعد در حاليكه اشكهايش را پاك مي كرد چند بار زير لب تكرار كرد:«بچه تخس، بچه كله شق، بچه لج باز.»

نيست؟

 

تاثير چشمهاي تو بيش از حد است, نيست؟؟

اينقدرها زياده روي هم بد است, نيست؟

با پلكهاي زلزله خيزت قبول كن

از بين رفتن همه صد درصد است, نيست؟

هر كس به چشمهاي تو ايمان نياورد

آري به احتمال قوي مرتد است, نيست؟

هر كس كه كوله بار دلش غير ياد توست

در امتحان خانه به دوشي رد است,نيست؟؟

شقایق

 می گویند تا  شقایق هست زندگی باید کرد
شقایق هست اما تو نیستی

چه باید کرد؟؟

 

تورا به جان خدا

نگاه می کنی ام آب می شوم انگار
تورا به جان خدا دست از سرم بردار
همیشه ساده به دام نگاه می افتم
چقدر جاذبه دارد همیشه این تکرار

ديوانه


دركنج دلم عشق كسي خانه ندارد

 كس جاي در اين خانه ويرانه ندارد

دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد

 كس تاب نگهداري ديوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت كش مانيست

آن شمع که ميسوزد وپروانه ندارد

دل خانه عشقست خدا را به كه گويم   

كارامشي از عشق كس اين خانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پاي 

 ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند كني قضيه اسكندر و دارا

ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد

پژمان بختياري

 

خزان و بهار

دلبر گرفت از من بيدل قرار من

ای وای بر دل من و بر روزگار من

 مايوس كرد دلبرم از زندگانيم

شد نااميد اين دل اميدوار من

روز سفيدم از سر زلفش سياه كرد

ديدي چه كرد مونس شبهاي تار من

بيداد و ظلم و جور و جفا و ستم زتو

رنج و بلا و غصه و محنت شعار من

داغ تو بر دل است دل از من نميبرند

آوخ نمي خرند دل داغدار من

كردم گواه عشق من اين لب چاك چاك

خنديد يار بر سند اعتبار من

افسر بگو چه خاك ز غم ميكني به سر

گل را ربود باد و خزان شد بهار من

 

افسر بختياري

ياد رخ دلدار

تيري از ناوك چشمت ز دل زار گذشت

 ديدي آخر كه به يك چشم زدن  كار گذشت

من كه از مردن خود بيم ندارم اما                  

حسرت من همه آن است كه ديدار گذشت

رمزي از عشق گفتيم و ندانست كسي            

 به نگاهي كه ميان من و دلدار گذشت

جاي انكار ز عشق تو نماندست مرا                

چه توان كرد كه اينكار ز انكار گذشت

عمر هر كس به تمناي خيالي گذشت          

عمر ما جمله به ياد رخ دلدار گذشت

 

داراب افسر بختياري

چه نیازی چواب را؟؟

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه اب را
محو توام چنانکه ستاره چشم به صبح
یا شبنم سپیده دمان افتاب را
بی تابم انچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل
یا انچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می افرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی چواب را

شعر من کوچه پيچا پيچيست
کوچه باغيست
که تنها يک شب تو از آن کوچه گذشتي مغرور
سالها ميگذرد...
سالها در گذر کوچه نگاه ديوار
ديده بس رهگذران را خاموش
ديده بس رهگذران را پر شور
ليک اي رهگذر يکشبه کوچه من
جاي پاي تو در اين کوچه به جا مانده بيا

مظلوم

معلم در حاليکه با دندانهايش چادرش را گرفته بود، ضربه اي به گوش پسرک زد و گفت:«مگه به تو ياد ندادن وقتي بزرگترت رو تو خيابان ديدي سلام کني؟پسرک در حالي که اشک در چشمانش جمع شده بود، در انتظار سيلي دوم ماند.
پسرک پشت در کلاس نشسته بود و با خود تکرار ميکرد:«با خانم معلم شدن سه نفر. حالا صورت خانم مدير، خانم ناظم و خانم معلم رو ميشناسم، يعني دیگه  از اين سه نفر کتک نميخورم

دریایی کرانه ناپدید


 

به دریایی در اوفتادم که پایانش نمی‌بینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم

در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم

چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم
چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم

درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم

به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم

دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم

برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم

عطار

تنهای بزرگ

خدای من

من در کلبه درویشی خود چیزی دارم

 که تو در آسمان کبریائیت نداری!!

من چون تویی دارم و تو چون خودت نداری