عاشق
توي سنگر دراز كشيده بود. پروانه اي بال زد و روي مگسك نشست. زل زد به پروانه و يادش رفت شليك كند.
پشت كامپيوتر نشسته بود. پروانه اي روي مونيتور نشست. خيره شد به پروانه و يادش افتاد زماني عاشق بوده است.
روي نيمكت نشسته بود. پروانه اي روي دسته عصايش نشست. يادش رفت پير شده، بلند شد و دنبال پروانه دويد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 1:41 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد