خرم آن روز
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم ور پي جانان بروم
چون صبا با تن بيمار ودل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
به هواداري آن سرو خرامان بروم
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم
تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان را مددي تا خوش وآسان بروم
ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان برون
همره كوكبه آصف دوران بروم
حضرت حافظ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 14:50 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد