با تو شاهنامه بودم نه یک غزل..........

 

از جای جای این تن خاکی دلم گرفت
از آسمان و اینهمه پاکی دلم گرفت
از اینکه سالهاست ندیدم تو را هنوز
از این دل مکدر شاکی دلم گرفت
از پیله ای که دور خودم هی تنیده ام
... از خانه های محکم و لاکی دلم گرفت
از بی پناهی ام به تو ... از بی قراری ام
از قطره های اشک خوراکی دلم گرفت
بر روی دستهام بریز و خلاص کن ...
از آب های چرکی و پاکی...دلم گرفت ...

 

خواهم شدن به  در می کده گریان و دادخواه
ز دست غم خلاص من آن جا مگر شود....

حدس می زنم شبی مرا جواب می کنی
و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی
سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای
ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی
من از کنار پنجره تورا نگاه می کنم
...
وتو مرا به نام دیگری خطاب می کنی
چه ساده در ازای یک نگاه پاک وماندنی
هزار مرتبه مرا ز خجلت آب می کنی
به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام
تو کمتر از غریبه ای مراحساب می کنی
وکاش گفته بودی از همان نگاه اولت
که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی

دو قـدم تا بهار بیشتر نمــانده
امـا اینجـا
دلتنــــــــگی بـیــداد می کنـد....

چه بی‏نشاط بهاری که بی‏رخ تو رسید...


نه لب گشایدم از گل، نه دل کشد به نبید
چه بی‏نشاط بهاری که بی‏رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله‏ای که شکفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله‏زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگون‏سار شاهدان چمن
ببین در آینه‏ی جویبار، گریه‏ی بید
به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟
چه جای من؟ که در این روزگار بی‏فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید


هوشنگ ابتهاج (سایه)


بهار رفت بهار آمد و بهار گذشت
نیامدی تو و یک سال آزگار گذشت
نیامدی تو  و ابر از غم نیامدنت 
چنین گریست که آب از سر بهار گذشت
بهار آمد و پاییز رفت اما حیف
تمام عمر کلاغان به قارقار گذشت
بهار از پس سرمای تیره سر بر کرد
بهار از سر تقصیر روزگار گذشـت

مهدی جهاندار