از جای جای این تن خاکی دلم گرفت
از آسمان و اینهمه پاکی دلم گرفت
از اینکه سالهاست ندیدم تو را هنوز
از این دل مکدر شاکی دلم گرفت
از پیله ای که دور خودم هی تنیده ام
... از خانه های محکم و لاکی دلم گرفت
از بی پناهی ام به تو ... از بی قراری ام
از قطره های اشک خوراکی دلم گرفت
بر روی دستهام بریز و خلاص کن ...
از آب های چرکی و پاکی...دلم گرفت ...