نگارمن...

آه از اين زجر...

غم آن نيست كه در سفره كمي نان دارم
به صميميت دستان تو ايمان دارم
 سالها سال دلم پهنه يك موج نبود
اينك از بركت چشمان تو ايمان دارم
تو اگر باشي سرشار بهارم همه عمر
چه غم از فتنه پاييز و زمستان دارم
كفشها راوي وامانده بن بست من اند
آه از اين زجر كه از بهت خيابان دارم
نعره ها، حنجره ها،زل زدن پنجره ها
خاطراتي چه از اين دست فراوان دارم
دوست ،اي دوست ،مرا شب همه شب دست بگير
بس كه فانوس غزلهاي درخشان دارم
 نيست در كوچه احساس غباري در كار
ز شب آمد و از عاطفه باران دارم

این شب ها...

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

دلم تنگ است
و می‌دانم فاصله تو با دلتنگی من
تنها آهيست  آرام و بلند

غم شیرین تو...


از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
 با خود خواهم برد

 

افتاد ...

افتاد
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
می افتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
می افتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
  ....

افسوس..

چقدر کوتاه بودند.....

دوستت دارم ها.......

 

آه چقدر کوتاه بودند.....

کاش....

بیا زیر چتر من...

 

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

 

ادامه نوشته

کسی نمی آید....

خواب ديده ام ..

من خواب ديده ام
كه كسي مي آيد
و پلك چشمم هي مي پرد
و كفش هايم هي جفت مي شوند
كورشوم اگر دروغ بگويم
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچكس نيست

 

اشک چو باران ...

اگر آن طائر قدسی ز درم بازآید
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
دارم امید برین اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
آن که تاج یر من خاک کف پایش بود
از خدا میطلبم تا به سرم بازآید

....


پر رنگ نوشته بودمت....خیلی
به سختی پاک می شوی

لبخندی که نمی آید....

گم کرده ام چیزی سر میز صبحانه
تلخی گلویم شیرین نمیشود
نه باحرفی که نیست
نه با لبخندی که نمی آید