غم آن نيست كه در سفره كمي نان دارم
به صميميت دستان تو ايمان دارم
 سالها سال دلم پهنه يك موج نبود
اينك از بركت چشمان تو ايمان دارم
تو اگر باشي سرشار بهارم همه عمر
چه غم از فتنه پاييز و زمستان دارم
كفشها راوي وامانده بن بست من اند
آه از اين زجر كه از بهت خيابان دارم
نعره ها، حنجره ها،زل زدن پنجره ها
خاطراتي چه از اين دست فراوان دارم
دوست ،اي دوست ،مرا شب همه شب دست بگير
بس كه فانوس غزلهاي درخشان دارم
 نيست در كوچه احساس غباري در كار
ز شب آمد و از عاطفه باران دارم