با منطق رويا

اول پرتقال را توی بغلم
پرپر می‌کنم
بعد خدا را توی بغل تو.
اول پرتقال را
لای دندان‌های خودم می‌گيرم
بعد آب پرتقال را
توی دهن تو قورت می‌دهم.
اول دست‌های پرتقاليم را
می‌مالم به لب‌های خودم
بعد لب‌های پرتقاليم را
روی لب‌های تو پاک می‌کنم.
اول دست‌های تميزت را
با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم
بعد دست‌های پرتقاليم را
روی لب‌هات تميز می‌کنم.
اول لب‌هام را با پوست پرتقال
خيس می‌کنم
بعد صورتت را با لب‌هام
پرتقالی می‌کنم.
حالا چند تا بوس شد؟


نقل از   http://soheilah.blogfa.com/

عیدتون مبارک

 

يادت مياد که رفتي ، حتي نگام نکردي


 

دیوانه پرسید :

       عشق چیست ؟!

                  عاقل جواب داد :

                               دیوانگی ...

                                         و دیوانه بی تفاوت به راه خود ادامه داد ....

 

من کتاب نبوده ام ...

که بخواني ... که نخواني ...

که خسته شوي ... که خسته نشوي ...

 که ورق بخورم ... که ورق نخورم ...

 که خاک بخورم ... که خاک نخورم ...

که اعجاب انگيز باشم ... که اعجاب انگيز نباشم ...

که گم بشوم ... که گم نشوم ...

 که سياه باشم ... که سياه نباشم ...

 که آخرين برگم تلخ باشد ... که آخرين برگم تلخ نباشد ...

من کتاب نبوده ام

هرگز !

من دفترم !

مرا بنويس

 

چشمهای تو

چنانم در غمت گر بدانی    چو اسکندر به آب زندگانی "
"مگر قانون دنیا غیر از این است        که من از غم بمیرم توندانی

از  فدریکو گارسیا لورکا

 
لورکا 

راستش را می‌گويم آه، که دوست داشتن تو چنين که دوستت دارم چه دردآور است. با عشق تو هوا آزارم می‌دهد، قلبم، و کلام نيز. پس چه کسی خواهد خريد يراق ابريشمين و اندوهی از قيطان سپيد، تا برايم دستمالهای بسيار بسازد؟ آه، که دوست داشتن تو چنين که دوستت دارم چه دردآور است.

 

 

کجایی؟

گمشده 
کجایی؟
چه می کنی؟
دوری؟بسیار دور؟
گمشده ای؟
 
از پس سالیان هنوز تو را می جویم
تو را  و نگاهت را
حرم صدایت را
 
یکی به من بگوید
گمشده من کجاست؟

نه

پنجره 
نه
دیگر این پنجره باز نخواهد شد
تا از تو مرا خبری رسد

برگ تقویم 
روز ها از پی روز
و ساعت ها ازپی هم در گذرند
آخرین برگهای تقویم یک از یک ورق می خورند
این عمر من است که میگذرد بی تو
در حسرت بی تو بودن ها
در یادهای خاطره ای شیرین
بی امید تکرار خاطره ای نو
برگهای تقویم پایان می یابد
سال تمام می شود
اما دوری تو؟؟؟

از حسين پناهی

 

 

بهانه

بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي

چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي

نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت

و عصر

عصر واليوم بود

و فلسفه بود

و ساندويچ دل وجگر

چرا رفتی

کی میای؟؟؟

خيلی سخته

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...

خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

 

خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش

جشن بگيری ...

خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر

می کنی به خاطرش زنده ای ...

خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی

دوست نداره ...

خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون

بگه : ديگه نمی خوامت ...

خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...

خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما

يه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...

خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای

تولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش ...

خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش

يه (( ن )) کم داشته ...

خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،

با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم ...

خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميد

عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه ...

خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که

يه دلخوشی ديگه داره ...

خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که

حرف دلتو بهش بگی ، با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :

فعلاً سرم شلوغه ...

خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو

تحمل کنی ...

 

عشق


عشق، سرطان دوست داشتن است.

عشق، عقد دائمي ما با غربت است.

عشق، شماره تلفني است كه سالها بدنبال آن مي گرديم.

عشق، آمپول ب كمپلكس معرفت است.

عشق، اتوباني است كه تا ته ابديت مي رود.

عشق، آسانسور حيات بشر است. واي بحال كسي كه توي اين آسانسور گير كند.

عشق، قند متافيزيكي است كه در دل آدم آب مي شود.

عشق، شب نامزدي ما با جدايي است.

عشق، نردباني است كه ما را از خود بالا مي كشد.

عشق، همان فعل انفعالي است كه در برابر گل سرخ به ما دست مي دهد.

عشق، عزرائيل زيبايي است كه رسيد، جسم ما رامي گيرد و قبض روح راامضا مي كند

عشق، اولين آهي است كه در آيينه كشيده ايم.

عشق، اولين حقوق ما از باجه معرفت است.

عشق،خريد وفروش پاياپاي عاشق و معشوق است.

عشق، لك لكي است كه روي درخت خاطرات ما لانه كرده دارد.

عشق، مقصد نيست، بلكه مركبي است براي رسيدن به مقصد.

عشق، تنها مهماني است كه بدون دعوت وارد ميشود،كافيست درخانه قلب را بازبگذاريد.

عشق، يك لحظه آرامش است و هزار لحظه گرفتاري.

عشق، بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.

عشق، صداي فاصله ها، فاصله هايي كه غرق ابهامند.

عشق، تنها دردي است كه بيماربدنبال علاج نيست، زيرا درد عشق برايش مطلوبتراز سلامتي است. ( بر گرفته ازكتاب عاشقانه با قلم، نوشته اصغر جدايي )

عشق، . . .

يعني واقعاً عشق اين همه معنا دارد! پس خوش به حال آنهايي كه عاشقند و اين همه معني دارند...

هنوز هم به یادتم

 

زین راه بی نهایت

 

 

 

چشم بر هم نهادم و گشودم، برگهاي خاك‌خورده سالهاي تنهايي‌ام را ورق مي‌زدم، در ميان هيمه‌ها، رفتن‌ها، بغض‌ها آخرين برگ به مهر تبسم تو پيدا بود، آخرين برگي كه عريان ماند فارغ از وسوسه طعم كهنه خاك و سرآغازي شد براي دفتري تازه در ژرفاي وجودي كه از نطفه نگاه تو آغازيدن را بارور ساخت، براي ماندن در تماشاي شعور عشق، اي تنهاترين ستاره‌ام ديري‌‌ست كه چراغ روشني‌ام از نگاه تو مي‌سوزد

چشمهای تو

برای چشمهای تو ...

دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو

              به کوچه می کشاندم خدای چشمهای تو

و کوچه تاب می دهد به گامهای خسته ام

            شبی که پرسه می زنم برای چشمهای تو

از آن شبی که ماه من به اوج آسمان شدی 

            فقط  ستاره  می کشم برای چشمهای تو

چه می کشاندم چنین به شاه بیت این غزل

           به جز  نفس کشیدن  هوای چشمهای تو

دلم  دگر نمی کند  خیال  چشم  دیگری

           چرا که عهد بسته ام به پای چشمهای تو

به پاس اینهمه غزل که می کنم فدای تو

          خدا کند  که  گل کند  وفای  چشمهای تو

شب است و کوچه ومن و خیال چشمهای تو

         دلم که  تنگ می شود  برای چشمهای تو

 

یه اهنگ عالی

 میدونی که بی تو میمیرم نباشی.....

حتما دانلود کنین   از اینجا

 

One, two, I Love You!
three, four, Love Me More!
five, six, Give Me Kiss!
seven, eight, Don't Be Late!

نمی آیی

 

دنیا برایم زندان شده

نمی آیی؟؟

آتش

 

 
 
 
 
  مسافر به انتظارت خواهم ماند ، تا ابد برای هميشه.
  زيرا می دانم به سوی من باز خواهی گشت . پس با همه
  توانم تلخی اين انتظار را تحمل خواهم کرد . به انتظارت خواهم
  ماند زيرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد.
  قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است.
  حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد به انتظار
  می نشينم ، شايد روزی صدای پايی را بشنوم که از آن تو باشد . .
 

کجایی؟؟؟

فرشته