خيلی سخته
خيلی سخته که
بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...خيلی سخته که
عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...
خيلی سخته که
سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودشجشن بگيری
...خيلی سخته که
روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکرمی کنی به خاطرش زنده ای
...خيلی سخته که
غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمیدوست نداره
...خيلی سخته که
همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اونبگه
: ديگه نمی خوامت ...خيلی سخته که
دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...خيلی سخته که
بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، امايه دفعه اشک از چشات جاری بشه
...خيلی سخته که
وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برایتولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش
...خيلی سخته که
بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفشيه
(( ن )) کم داشته ...خيلی سخته که
کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه
: ديگه دوست ندارم ...خيلی سخته که
يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميدعاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه
...خيلی سخته که
دلت رو به کسی خوش کنی کهيه دلخوشی ديگه داره
...خيلی سخته که
وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری کهحرف دلتو بهش بگی ،
با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :فعلاً سرم شلوغه
...خيلی سخته که
هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها روتحمل کنی
...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۴ ساعت 23:55 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد