باد و بارانی بود اندرون دلم


و صدای چند کلاغ و جير جيرک

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن

خب ... اين از اين تو که رفتی ومن را تنها گذاشتی اما تنها نيستم!!

برای که بنويسم حالا ؟
تازه برای کسی هم که بنويسم چه کسی ببرد برایش ؟

يادم آمد آدم برای خدا که چيز بنويسد بگذارد زير فرش خدا خودش بر می دارد

پر شدم از شوق برای نوشتن

دمر دراز کشيدم روی زمين و دستی زير چانه و دستی برروی کاغذ نوشتم
سلام محبوب من ...

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی

صدای خروس و کلاغ را که می پيچانی در هم و نسيم را که می وزانی بينشان آدم حالی به حالی
 می شود

هيچ دلبری نمی تواند مثل تو , همين اول صبح دل آدم را اينطور ببرد

خورشيد هم ناز می کند مثل خودت
آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم و داغش می کند با سر پنجه هايش.

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی

معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم توی خواب ,می آيی به پيشم

دستت را حس می کنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم می کارد

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح