خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
 راحت جان طلبم وز پي جانان بروم‏
چون صبا با تن بيمار و دل بي‏طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم‏
گرچه دانم كه به جائي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم‏
به هواداري او ذره صفت رقص‏كنان
 تا لب چشمه‏ء خورشيد درخشان بروم‏
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم‏كش و ديده‏ء گريان بروم‏
نذر كردم گر ازين غم بدر آيم روزي
تا در ميكده شادان و غزل‏خوان بروم‏

...


حافظ