بگذشت...

همی گویم که خوابی بود و بگذشت
بیابان را سرابی بود و بگذشت
به این پندار می بندم دو دیده
که شاید بینم آن خواب پریده
ولی افسوس دیگر صحنه خالیست
ازان بر پرده نقشی هم به جا نیست
منم تنها و این بیداری سرد
دل غمگین و چشم آسمان گرد....
سیاوش کسرایی
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 17:47 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد