راست ميگفتي تو...
راست ميگفتي تو
راست ميگفتي تو،
دستمان فاصله داشت
من نمي فهميدم.
راست ميگفتي تو،
شب ما خسته و بيحوصله بود،
خانه مان،
کوچه مان،
من نمي فهميدم.
من نديدم،
لب تو خنده نداشت
و فقط،
طرح لبخند بر آن پيدا بود.
دل من نخواست باور بکند،
که سفر رفتن تو،
آخر قصه عشق ما بود.
راست ميگفتي تو،
من نديدم،
من نمي فهميدم.
راست ميگفتي تو،
دستمان فاصله داشت
من نمي فهميدم.
راست ميگفتي تو،
شب ما خسته و بيحوصله بود،
خانه مان،
کوچه مان،
من نمي فهميدم.
من نديدم،
لب تو خنده نداشت
و فقط،
طرح لبخند بر آن پيدا بود.
دل من نخواست باور بکند،
که سفر رفتن تو،
آخر قصه عشق ما بود.
راست ميگفتي تو،
من نديدم،
من نمي فهميدم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۷ ساعت 9:34 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد