این روزگار....
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
قیصر امین پور
آخر خودش را به مردن زد
حالا روزگار دیگر کاری با او ندارد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۶ ساعت 16:49 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد