صبح ناپیدا
صبح ناپیدا...!تو را باید گریست.
کشته اشکم که شرط عاشقی ست.
در افق دیدم که شب بی رنگ شد.
صبح...آیا بعد از این نزدیک نیست؟
آن که می آید ز اقصای غریب
جامه ای از نور دارد;های... کیست؟؟
گریه ها آیینه های حسرت اند
عشق تا مخفی ست,می باید گریست
حسن جلایر
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 21:33 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد