رخ دوست
از هجر رخ دوست که انجام ندارد
دل در بر من یک نفس آرام ندارد
دل بستگیم راه به جایی نبرد;هیچ
ای وای از این عشق که فرجام ندارد
خون میخورم از جام دل خویش و به عالم
کس همچو من این باده گلفام ندارد
دل بر گل و گلزار نبندم که گلستان
زیبایی و شادابی مادام ندارد
من در پی آن تازه بهارم که گر آید
سر سبزی او آخر و انجام ندارد.
حسن جلایر
نمیدونین سر نوشتن این شعر چقدر گریه کردم!!
دعام کنین
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۶ ساعت 0:26 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد