از هجر رخ دوست که انجام ندارد

دل در بر من یک نفس آرام ندارد

دل بستگیم راه به جایی نبرد;هیچ

ای وای از این عشق که فرجام ندارد

خون میخورم از جام دل خویش و به عالم

کس همچو من این باده گلفام ندارد

دل بر گل و گلزار نبندم که گلستان

زیبایی و شادابی مادام ندارد

من در پی آن تازه بهارم که گر آید

سر سبزی او آخر و انجام ندارد.

 

حسن جلایر

 

 

نمیدونین سر نوشتن این شعر چقدر گریه کردم!!

دعام کنین