هيچ كس
هيچ كس اشكي براي ما نريخت
هر كه با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدني است
حال من از اين و آن پرسيدني است
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفال مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يك غزل آمد كه حالم را گرفت
ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 22:26 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد