كم كم خطوط دورنگار
بي رنگ مي شود
ازنامه هاي عاشقانه در آينده
يك دسته كاغذ سفيد به جا مي ماند
در پاكتي كه نام تو بر پشت آن
آواز ناشناسي مي خواند
در قصه اي عليه فراموشي
من با تو روي عشق گرو بستم
آن حقه را كه نام و نشان تو داشت
گرچه به خاطرت نيست ، نشكستم
ميراث من همين هاست
آيا به چشم كس برسد ؟ شك دارم
شك دارم اين كه بختي باشد
در كشف رمز هاي سفيد فاكس
روح زبان كه از قفس خط پريد و رفت
اما بعيد نيست ، پس از سالها
چشمان عاشقي كه شبيه توست
راهي به كشف قصه ي ما يابد
جاي گر گرفتگي واژه ها
بي رنگ مي شود
ازنامه هاي عاشقانه در آينده
يك دسته كاغذ سفيد به جا مي ماند
در پاكتي كه نام تو بر پشت آن
آواز ناشناسي مي خواند
در قصه اي عليه فراموشي
من با تو روي عشق گرو بستم
آن حقه را كه نام و نشان تو داشت
گرچه به خاطرت نيست ، نشكستم
ميراث من همين هاست
آيا به چشم كس برسد ؟ شك دارم
شك دارم اين كه بختي باشد
در كشف رمز هاي سفيد فاكس
روح زبان كه از قفس خط پريد و رفت
اما بعيد نيست ، پس از سالها
چشمان عاشقي كه شبيه توست
راهي به كشف قصه ي ما يابد
جاي گر گرفتگي واژه ها
محمد علی سپانلو
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند ۱۳۸۵ ساعت 19:13 توسط
|

كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد