فراموش می شوم

لحظه به لحظه

قرن به قرن

و جز چند پر افتاده

بر روی ایوان چشم هایت

چیزی از پرواز من

به یادت نمی اید

رفتن از منتهای

این غزل های پاییزی

رفتن از این سال های کبیسه ای

که هر بار جمعه های نارس را

به بار می نشیند

اما تو عزیز سبز پوش من

پنجره ی این شعر خا را ببند

پرده های فراموشی را بیاویز

فانوس را روشن کن

و کنار در بگذار

و به خاطر بسپار

که زمستان در راه است

و خاک این مرده هم

مثل همه ی مرده های دیگر

سرد سرد سرد.....