امشب نمی دانم
چرااین چنین گنگ و مبهوتم
چرااین چنین گنگ و مبهوتم
چرا بیهوده سردر گریبانم
نمی دانم که آیا فرصتی دارم
برای زندگی کردن
برای عشق ورزیدن
نمیدانم مجالی یا فرصتی دارم
که بار دیگر تورا در آغوش بفشارم
از لبت دزدانه بوسه بر گیرم
وبا چشمان زیبایت
که زیبایی هفت آسمان در آن نهفته
دوباره رازدل را باز گویم
سخنها باز گویم از دل شوریده ام
از دل سرگشته وپریشانم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم
نمی دانم که آیا فرصتی دارم
برای زندگی کردن
برای عشق ورزیدن
نمیدانم مجالی یا فرصتی دارم
که بار دیگر تورا در آغوش بفشارم
از لبت دزدانه بوسه بر گیرم
وبا چشمان زیبایت
که زیبایی هفت آسمان در آن نهفته
دوباره رازدل را باز گویم
سخنها باز گویم از دل شوریده ام
از دل سرگشته وپریشانم
نمی دانم نمی دانم نمی دانم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۵ ساعت 12:29 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد