آقا الاغه به خانم الاغه گفت :" بيا همديگر را دوست داشته باشيم"

خانم الاغه نرم و لطيف عرعر كرد و يك جفت جفتك جانانه به پهلوي آقا الاغه زد.

آقا الاغه خوشحال شد .

دُمش را تكان داد و يك لگد محكم و چكشي به پشت خانم الاغه زد.

آن وقت هر دو شاد و خندان راه افتادند و فهميدند چه عشق خركي به هم دارند و همديگر را دوست دارند

اما چند وقت بعد با ناراحتي از هم جدا شدند.

چون صاحبشون آقا الاغه را فروخت.

آنها هرگز خاطره آن جفتك و لگد را فراموش نكردند.

در روزگار پيري باز همديگر را ديدند و چقدر از جفتك و لگد حرف زدند.

موقع مرگ هم آنها به ياد جفتك و لگد بودند .

اين يك جفتك به آن زد و آن يك لگد به اين زد و هر دو افتادند و مردند.

حالا همه ي الاغها از عشق عميق آقا الاغه و خانم الاغه حرف مي زدنند و به ياد آنها به هم لگد و جفتك مي زنند .

ولي آدمها نمي دانند كه عشق خركي اين شكلي است ...

محمدرضا يوسفي