كرگدن گفت : نه! امكان ندارد.كرگدن ها نمي توانند دوست شوند.

دم جنبانک گفت: اما پشت تو ميخارد. لای چينهای پوستت پر از حشره ريز است. يكي بايد پشت تو را بخاراند. يكي بايدحشره هاي لاي چين هايت را بچيند.

كرگدن گفت : اما من نميتوانم با كسي دوست بشوم. پوست من خيلي كلفت است. همه به من مي گويند پوست كلفت.

دم جنبانك گفت : اما دوست عزيز! دوست داشتن به قلب مربوط مي شود نه به پوست.

کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم. فقط پوست دارم.

دم جنبانك گفت : اين كه امكان ندارد . همه قلب دارند.

كرگدن گفت : كو؟ كجاست؟ من كه قلب خودم را نمي بينم!

دم جنبانك گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمي كني قلبت را نمي بيني. ولي من مطمئنم كه زير اين پوست كلفتت يك قلب نازك داري.

كرگدن گفت : نه ! من قلب نازك ندارم. من حتما" يك قلب كلفت دارم.

دم جنبانك گفت : نه! تو حتما" يك قلب نازك داري! چون به جاي اينكه دم جنبانك را بترساني , به جاي اينكه لگدش كني, به جاي اينكه دهن گشاد و گنده ات را باز كنی و آن را بخوري, داري با او حرف مي زني.

كرگدن گفت : خوب, اين يعني چي؟

دم جنبانك گفت : وقتي كه يك كرگدن پوست كلفت, يك قلب نازك دارد يعني چي؟ يعني اينكه مي تواند دوست داشته باشد, مي تواند عاشق بشود!

كرگدن گفت : اينها كه مي گويي يعني چه؟

دم جنبانك گفت : يعني بگذار روي پوست كلفت قشنگت بنشينم, بگذار!

كرگدن هيچي نگفت, يعني داشت دنبال يك جمله ي مناسب مي گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد, اما دم جنبانك پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را مي خاراند. داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را بر مي داشت.

كرگدن احساس كرد چقدر خوشش مي آيد. اما نمي دانست از چي خوشش مي آيد!!

كرگدن گفت : اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم مي خواهد تو روي پشت من بماني و مزاحم هاي كوچولوي پشتم را بخوري؟

دم جنبانك گفت : نه, اسم اين نياز است, من دارم به تو كمك مي كنم و تو از اين كهنيازت برطرف مي شود, احساس خوبي داري. يعني احساس رضايت مي كني, اما دوست داشتن از اين مهمتر است.

كرگدن نفهميد دم جنبانك چه مي گويد.

روزها گذشت, روزها و هفته ها و ماه ها و دم جنبانك هر روز مي آمد و پشت كرگدن مي نشست. هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز حشره هاي كوچك مزاحم را از لاي پوست كلفتش بر مي داشت و كرگدن هر روز احساس خوبي داشت.

يك روز كرگدن به دم جنبانك گفت : به نظر تو اين موضوع كه كرگدني از اين كه دم جنبانكي پشتش را مي خاراند و حشره هاي مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد, براي يك كرگدن كافي است؟

دم جنبانك گفت : نه, كافي نيست.

كرگدن گفت : درست است, كافي نيست. چون من حس مي كنم چيزهاي ديگري هم دوست دارم. راستش من بيشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.

دم جنبانك چرخي زد و پرواز كرد, چرخي زد و آواز خواند, جلوي چشم هاي كرگدن.

كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد , اما سير نشد. كرگدن مي خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد : اين صحنه قشنگ ترين صحنه دنياست, و اين دم جنبانك قشنگ ترين دم جنبانك دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روي زمين. وقتي كه كرگدن به اين جا رسيد احساس كرد كه يك چيز نازك از چشمش افتاد.

كرگدن ترسيد و گفت : دم جنبانك, دم جنبانك عزيزم! من قلبم را ديدم, همان قلب نازكم كه مي گفتي. اما قلبم از چشمم افتاد, حالا چه كار كنم؟

دم جنبانك برگشت و اشك هاي كرگدن را ديد, آمد و روي سر او نشست و گفت : غصه نخور, دوست عزيز! تو يك عالم از اين قلب هاي نازك داري.

كرگدن گفت : راستي, اين كه كرگدني دوست دارد دم جنبانكي را تماشا كند و وقتي تماشايش مي كند قلبش از چشمش مي افتد, يعني چي؟

دم جنبانك چرخي زد و گفت : يعني اين كه كرگدن ها هم عاشق مي شوند.

كرگدن گفت : عاشق يعني چي؟

دم جنبانك گفت : يعني كسي كه قلبش از چشم هايش مي چكد.

كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهميد, اما دوست داشت دم جنبانك باز هم حرف بزند, باز پرواز كند, و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشم هايش بيفتد.

كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد, يك روز حتما" قلبش تمام مي شود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من كه اصلا" قلب نداشتم, حالا كه دم جنبانك به من قلب داد, چه عيبي دارد, بگذار تمام قلبم را براي او بريزم