* گوشه اتاق کز کردی . زانوها تومحکم بغل گرفتی . بی رمقی رو توی زجه
دونه به دونه سلولهات می بینم .
سنگینی نگاه هات رو حس میکنم . به هرگوشه که می خزم . به هر طرفی که
می رم ... أه ه ه ه ... بس کن این نگاهای آزاردهنده رو . باغضب برمی گردم
تا سرت داد بکشم بگم تمومش کن . می خوام با بی رحمی تو چشات زل بزنم
وبا طعنه بگم : چیه ؟ بازم با نگاهات می خوای خامم کنی ؟ ! ! ! اما . . . اما
وقتی به طرفت برمی گردم ، معصومیت چهرت داغونم می کنه . به چشات
نگاه می کنم . به چشای نازو رویا ئیت که دیگه هیچی ازش نمی تونم بخونم .
نه غمت رو ، نه شادیت رو و نه لهجه پاک نفسهات رو . . .
حالا اون رفته و من موندم و یه دنیا خاطره ......!
دونه به دونه سلولهات می بینم .
سنگینی نگاه هات رو حس میکنم . به هرگوشه که می خزم . به هر طرفی که
می رم ... أه ه ه ه ... بس کن این نگاهای آزاردهنده رو . باغضب برمی گردم
تا سرت داد بکشم بگم تمومش کن . می خوام با بی رحمی تو چشات زل بزنم
وبا طعنه بگم : چیه ؟ بازم با نگاهات می خوای خامم کنی ؟ ! ! ! اما . . . اما
وقتی به طرفت برمی گردم ، معصومیت چهرت داغونم می کنه . به چشات
نگاه می کنم . به چشای نازو رویا ئیت که دیگه هیچی ازش نمی تونم بخونم .
نه غمت رو ، نه شادیت رو و نه لهجه پاک نفسهات رو . . .
حالا اون رفته و من موندم و یه دنیا خاطره ......!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 22:7 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد