* گوشه اتاق کز کردی . زانوها تومحکم بغل گرفتی . بی رمقی رو توی زجه



دونه به دونه سلولهات می بینم .



سنگینی نگاه هات رو حس میکنم . به هرگوشه که می خزم . به هر طرفی که



می رم ... أه ه ه ه ... بس کن این نگاهای آزاردهنده رو . باغضب برمی گردم



تا سرت داد بکشم بگم تمومش کن . می خوام با بی رحمی تو چشات زل بزنم



وبا طعنه بگم : چیه ؟ بازم با نگاهات می خوای خامم کنی ؟ ! ! ! اما . . . اما



وقتی به طرفت برمی گردم ، معصومیت چهرت داغونم می کنه . به چشات



نگاه می کنم . به چشای نازو رویا ئیت که دیگه هیچی ازش نمی تونم بخونم .



نه غمت رو ، نه شادیت رو و نه لهجه پاک نفسهات رو . . .


حالا اون رفته و من موندم و یه دنیا خاطره ......!