یک عاشقانهء دلتنگ
به خدا ميد انم.گفتن ندارد اما
همين سال گذشته اوايل زمستان بود.
من...به ياد مي آورم.
من بودم که براي يا کريمها روي تاقچهءاتاقم دانه مي ريختم.
حواسم به دل دل هاي نيلوفر بود وقتي با آمدن نا به هنگام نسترن گل مي داد.
چادر نماز مادرم را مي بوييدم و عاشق مي شدم.
هوس سه تاره مي کردم مي آمدند زير تختم چشمک مي زدند يا نه گاهي من قدم بلند مي شد با سه تاره ها چشمک بازي مي کرديم تا خود صبح
....مي سوختند.
من..ساده .. دلم را مي گفتم.اطرافيانم همه شاعر مي شدند.
چشمانت را طرح مي زدم.. دريا مي شد و در ساحلش مرغ دريايي ها عشق بازي مي کردند.
نگاهت را طرح ميزدم.. موج مي آمد دفتر شعرم را مي برد.
لبانت...............
قلمم ذوب مي شد.دلم سرخ.گر مي گرفتم.دور سرم پروانه ها جمع مي شدند.
خوب سوختن را از ستاره ها بلد شده بودم.
پشت پنجرهء اتاق صف بسته بودند قاصدک ها
خبرهاي عجيبي برايم مي آوردند از دختر سر به زيري که خوشش آمده بود از اين سر به هوايي هاي من.
گفتن ندارد.سر به هوا بودم...در آسمانها...به ياد مي آورم.
گاهي که حوصله داشتم ابر بازي مي کردم.بين اتاق هاي دوستانم تقسيمشان مي کردم.
هال و هوايشان باراني مي شد دوستام.غزل هايشان را برايم مي فرستادند.با بوسه و ....
لب حوض
ماهي طلايي ها سر انگشتانم را مثل بچه ها مي مکيدند و من سر شار تر مي شدم.
از آب . از آينه. از لطافت. از شعور درک لذت بودن.. خوب بودن.
سرو سري داشتم با ماه..فقط با من درد دل مي کرد.سکوت پر معني اينهمه قرن دور زمين گشتن را مي فهميدم.صورتش سفيد شده بود مثل مادرم
...مثل اين روزهاي خواهرم.
گفتن ندارد.
گره از کار آفتابگردانها باز مي کردم.در آن روزهاي مه گرفته.
يک بار هم.. براي ختمي ها.. از زبانشان .. نامهء عاشقانه نوشتم
نقل از ؟؟؟؟؟؟؟؟
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد