بازماندگان از قافله ، حال عجیبی دارند !
عجیب تر از حال کسانی که همره قافله اند !




پی نوشت برای مخاطب خاص ...

کاش همینقدر که فکر میکردیم حق با ما بود......





زندگی که هیچ ،

اما جمعه های بعد از تو

تعطیل تر از چیزی هستند که تقویم ها ادعا میکنند....


مُعْتَذِراً نادِماً....

نبودنت را دارم با ساعت شنی اندازه میگیرم...
یک صحرا گذشته است...

آلزایمر گاهی درد نیست

درمان است.....

دره ها گلوله خورده اند

جنگل گلوله خورده است

خون همین حالا دارد
...
در انارها جمع می شود

من اما

بر تپه ای نشسته ام

بهمن کوچک دود می کنم.



یعنی تنهایم

یعنی نام هیچکس در دهانم نیست

و اندوه را

مثل عینکی دودی

بر چشم گذاشته ام

 

گروس عبدالملکیان

زنده‌گی چه‌قدر سخت شده است این‌جا

بیا به خانه‌ی اول برگردیم
دوباره تو وسوسه‌ام کنی
و من این‌بار
... فریبِ تو را نخورم

( رضا کاظمی )