چقدر؟
چقدر پرسه زدن در خیال با اندوه؟
چقدر صبر چه صبری به سهمگینی کوه؟
چقدر سرخ شدن زیر تازیانه شوق؟
چقدر بی تو نشستن درین سکوت و ستوه؟
چقدر بی تو به دنبال خویشتن گردیدن؟
کویر حوصله را با تو در نوردیدن؟
چقدر…؟
چقدر؟
فریدون مشیری

چشمههای خروشان تو را میشناسند
موجهای پریشان تو را میشناسند
نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را میشناسند
از نشابور بر موجی از «لا» گذشتی
ای که امواج طوفان تو را میشناسند
بوی توحید مشروط بر بودن توست
ای که آیات قرآن تو را میشناسند
اینک ای خوب، فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را میشناسند
کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچههای خراسان تو را میشناسند
سیمین بهبهانی...
دارم میروم - سرگردان
ولی
مقصدم
دریا نیست
سفرم
زیبا نیست
مبدأم
پیدا نیست
درمیان
این همه چون و چرا گم شده ام...
دارم میروم اما کسی در من سر برگردانده و تو را نگران است.
دارم
میروم اما پاهایم به زمین چسبیده اند.
چه کرده ای با من؟؟...
از یادت برده ام
جز عمر رفته ای که سنجاق دفترم شده
جز ترانه هایی که حالا از دستخطم می شناسم
هیچ از تو به یادم نمانده
باور کن.
نامی اگر نداشتم و نامی اگر نداشتی
نه حتی رشته ی نامربوطی بود
که این لحظات چندین ساله را به هم وصله کند.
از وقتی که رفتی
حتی چشمهایت را نمی دانم.
و اگر کفشهایم هنوز زنده بودند باید می گفتند که اینجا چه می کنم.
اینجا
نبش این میدانگاهی
پشت این در بسته با دیوارهای آجری.
بین عکسها می گردم. کدام تویی؟
آنها که منم معلوم است.
آنها که من نیستم؟
آنها که من نیستم زیاد است و هیچکدام به یادم تو را نمی آورد.
اما چرا ترک می خوری؟
چرا می ریزی؟
چرا سفید مانده جای آن که من نیستم؟
و سفیدی مجهول می گسترد.
پهن می شود روی تصویر آن که لابد منم.
حالا خودم را هم از یاد برده ام.
ابوذر رحیمی
می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد !
باور کن
تقصیر از من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هر وقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یه آسمان خورشید بیاورند
یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زود گذر
به انتظار آمدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم ...
شراره شهابی
سهم من گردش حزن آلودیست
.
.
.
.... در خاطره ها
یک شب از دست کسی
باده ای خواهم خورد
که مرا با خود تا آن سوی اسرار جهان خواهد برد
با من از هست به بود
با من از نور به تاریکی
از شعله به دود
با من از آوا تا خاموشیa
دورتر شاید تا عمق فراموشی
راه خواهد پیمود
کی از آن سرمستی خواهم رست ؟
کی به همراهان خواهم پیوست ؟
من امیدی را در خود
بارور ساخته ام
تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت
مست از شوق تو از عمق فراموشی
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از بود به هست
باز از خاموشی تا فریاد
سفر تن را تا خاک تماشا کردی
سفر جان را از خاک به افلک ببین
گر مرا می جویی
سبزه ها را دریاب
با درختان بنشین
کی ؟ کجا ؟ آه نمی دانم
ای کدامین ساقی
ای کدامین شب
منتظر می مانم
این تنهایی غریب
با یک دنیا اشک هم پر نمی شود…
پنج ساعت مانده به تو
قدمهایم پنج ساعت و دستهایم که دیگر تو را نمی بینند
تاریخ مصرف عمری که عاشقانه گذشت!
ببین چگونه آرامم نمی کند این چتر؟
کجا نمی روی؟ چتر را که از تو می خریدم می دانستم
همیشه هوایش هوایت را خواهد داشت تنها هوایت هوای مرا نداشت
مرا که همیشه در هوای تو بودم
یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم !
برای آنکه باید باشد و نیست
ديشب
دوباره ديدمت اما خيال بود
تو در كنار من بشيني محال بود
هر چه نگاه عاشق من بي نصيب
بود
چشمان مهربان تو پاك و زلال
بود
پاييز بود و كوچه اي و تك
مسافري
با تو چقدر كوچه ما بي مثال
بود
نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشمهاي تومحتاج بال بود
سيب درخت بي ثمر آرزوي من
يك عمر مانده بود ولي كال كال
بود
گفتم كمي بمان به خدا دوست
دارمت
گفتي مجال نيست وليكن مجال
بود
يك عمر هر چه سهم من از تو
نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال
بود
چيزي شبيه جام بلور دلي غريب
حالا شكست واي صداي وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم
حرام شد
اما نه با خيال تو بودم حلال
بود
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم
تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام
سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه
از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط
يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا
عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟
دل تنگم را حالا
چه کسي مي خواهد ؟
ميخوام سعي كنم فراموشش كنم...
دارم فراموشش مي كنم...
فراموشش كردم..
ساكت , به این فکر میکنم که اصلا دروغگوی خوبی نیستم..!
باور کن زمستان رفتنی است حتی اگر تمام شب هایش زمستاني باشد
.
.
.
.
واقعا...؟آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی
از این همه احساس ...
از ...