چیزی....

جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید


حسین پناهی

قاصدک ...


قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا و از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نيست مرا
نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری
برو آنجا که ترا منتظرند
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گويند ،
که دروغی تو دروغ
که فريبی تو فريب
قاصدک هان ، ولی آخر ايوای
راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام ، آيا کجا رفتی آی ،
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟
طمع شعله نمی بندم
خردک شوری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند .

 مهدی اخوان ثالث


شعرقاصدک را با صدای خود شاعر از اینجا دانلود کنید

 

شب بارانی...

لحظه هایم همه خیس از اندوه
در شب بارانی تنهایی من
چتر عشق تو
کجاست؟

...

 

کی می آیی؟؟

 از اسب حوصله
کی فرود می آیی
ای تک سوار جاده عشق
اینجا
غصه بیداد می کند...


 

وقتی که تو نیستی...

وقتی که تو نیستی
با سبد سبد دلتنگی چه کنم؟
انگار با نبودنت
نام رنگ می بازد
دیگر نمی خواهم کسی را صدا بزنم
...

تنهایی من...

بیا بامن
تا برایت بگویم
چقدر تنهایی من بزرگ است

 

شباهنگام....

یه روزی...

 

پادشاه فصلها پاييز!!!

شاعر باش و ببین!

پاییز،بهاري ست كه عاشق شده!!

آنکه یار از ما گرفت...

یک نگه بر یار کردم یار نالیدن گرفت
یک نگه بر ابر کردم ابر باریدن گرفت
تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از ما گرفت

 

هیچ کس نیست ..

دست هایت باز می شود که چه بخواهی ؟
که را می خواهی ؟
هیچ کس نیست

...

راست ميگفتي تو...

راست ميگفتي تو
راست ميگفتي تو،
دستمان فاصله داشت
من نمي فهميدم.
راست ميگفتي تو،
شب ما خسته و بيحوصله بود،
خانه مان،
کوچه مان،
من نمي فهميدم.
من نديدم،
لب تو خنده نداشت
و فقط،
طرح لبخند بر آن پيدا بود.
دل من نخواست باور بکند،
که سفر رفتن تو،
آخر قصه عشق ما بود.
راست ميگفتي تو،
من نديدم،
من نمي فهميدم.
 

بوي رفتن ...

اين بوي غربت است
که مي آيد
بوي برادران غريبم
شايد
بوي غريب پيرهني پاره
در باد
نه !
اين بوي زخم گرگ نبايد باشد
من بوي بي پناهي را
از دور مي شناسم

انگار
بوي رفتن
مي آيد ...

 

بزنم یا نزنم؟

حرف ها دارم اما...بزنم یا نزنم؟
با توام!با تو!خدارا! بزنم یا نزنم؟
همه حرف دلم با تو همین است که:  (دوست...)
چه کنم حرف دلم را بزنم یا نزنم؟

 قیصر امین پور

حیف....

حیف
در دلم بغضی هست که نمی ترکد ...

و سکوت مي کنيم ...

و سکوت مي کنيم
هم من ، هم تو !

اصلا بيا
يک خط زير قانون خط هاي موازي بنويسيم

دو خط موازي هيچوقت به هم نمي رسند
اما اين دليل نمي شود همديگر را دوست نداشته باشند ...

پاييز جان....


پاييز جان ! چه سرد ،‌ چه درد آلود
چون من تو نيز تنها ماندستي
اي فصل فصلهاي نگارينم
سرد سكوت خود را بسراييم
پاييزم ! اي قناري غمگينم ...

مهدي اخوان ثالث

روزگار ...

و خلاصه بهاری دیگر بی حضور تو از راه میرسد
و آنچه زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است...