چه سود گر بگویمت....
که بی تو کیستم چیستم
که بحر پر خروش من تویی
و ساحل صبور بی فغان منم
و من درون موج های سر کشت
تمام هستی و وجود خویش را
چو یک حباب دیده ام
چه سود گر بگویمت؟
که من ز دوری تو هر نفس
چو شمع آب می شوم
و اشک های گرم من
به دامن شب سیاه می چکد
و من میان قطره های چون بلور آن
محبت تو را چو نقش سرد آرزو
به روی آب دیده ام
چه سود گر بگویمت؟
تو را به خواب دیده ام
و یا که نقش روی تو
به جام پر شراب دیده ام
تو یک خیال دور بیش نیستی
و دست من به دامنت نمی رسد
تو غافلی و من تمام می شوم
و دیدگان پر ز راز من
هزار گفته با دلم
که من سراب دیده ام
چه سود گر بگویمت؟
که شام تا سحر نخفته ام
و یا اگر به خواب رفته ام
تو را به خواب دیده ام
چه سود گر بگویمت؟
که بی تو با خیال تو به
می پناه برده ام
و نقش آن دو چشم قصه گو
به جام پر شراب دیده ام
چه سود گر بگویمت؟
که دوریت چو شعله های تند تب
به خرمن وجود من
شراره های درد می زند
و من درون آن زبانه ها
بنای این دل رمیده را
ز بن خراب دیده ام
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد