هنوز منتظرم !
وسط یک شب تابستانی ؛
که از شدت تب عرق کرده ام ،
بیایی ...
بیدارم کنی و بگویی :
چیزی نیست !
همه را خواب می دیدی ... !!!

غباری که از تو نشسته توی قلبم

بارون چیه سیل نمیتونه بشوره......

...

نشد که زندگی ام را کمی تکان بدهی
نخواستی سر این عشق امتحان بدهی
نخواستی که بمانی و دردهای مرا
فقط یکی دو سه سالی به دیگران بدهی
نگو که آمده بودی سری به من بزنی
و بعد بگذری و دل به این و آن بدهی
نگو از اول این راه عاشقم نشدی
نگو که آمده بودی خودی نشان بدهی
گناه فاصله ها را به پای من زدی و...
نخواستی به تن خسته ام زمان بدهی
چه اتفاق غریبی ست اینکه دل بکند
کسی که حاضری آسان براش جان بدهی
نشسته ام سر سجاده رو به روی تو باز
هنوز منتظرم در دلم اذان بدهی.....