پاييز ...
پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
پاييز بهاريست که عاشق شده است
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر ۱۳۹۰ ساعت 11:29 توسط
|
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد