استخوان سوز ...
تنهایی ها هستند ، استخوان سوز
نمی روند
حتی
در عاشقانه ترین ساعت ها !
تنهایی ها هستند ، استخوان سوز
نمی روند
حتی
در عاشقانه ترین ساعت ها !
” ألیس الله بکاف عبده؟! “…
حالا که آمدي
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانيست …!
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوري از ديدگانِ دريا نيست!
سربهسرم ميگذاري … ها؟
ميدانم که ميماني
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران ميآيد.
مگر ميشود نيامده باز
به جانبِ آن همه بينشانيِ دريا برگردي؟
پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه ميشود؟!
تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نميکني، ها!؟
باشد، گريه نميکنم
گاهي اوقات هر کسي حتي
از احتمالِ شوقي شبيهِ همين حالاي من هم به گريه ميافتد.
چه عيبي دارد!
اصلا چه فرقي دارد
هنوز باد ميآيد، باران ميآيد
هنوز هم ميدانم هيچ نامهاي به مقصد نميرسد
حالا کم نيستند، اهلِ هواي علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوي گريه ميفهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانيست …!
منبع ؟؟؟؟
کتبت قصه الشوقی و مدمعی باکی
بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
…
حافظ
و من چشمهایم را می بندم که او را نبینم
و گوشهایم را با سر انگشتهایم به سختی گرفته ام
تا نغمه ی تو را که به خشم و به درد او را پیاپی می خوانی نشنوم
ای مرغک اسیر
که در باغی دور دست می خوانی
زمستان است
تو سرت را از لای میله های قفست بیرون میار ! خاموش باش
در کنج قفست آرام گیر
سرت را در زیر بالت پنهان کن
منقارت را در لای پرهای نرم و رنگینت فرو بر
ای مرغک اسیر
که در باغی دور دست می خوانی
زمستان است
ای پرستوی اسفندی ! بهار مرده است …
حرف ها دارم اما…بزنم یا نزنم؟
با توام!با تو!خدارا! بزنم یا نزنم؟
همه حرف دلم با تو همین است که: (دوست…)
چه کنم حرف دلم را بزنم یا نزنم؟
قیصر امین پور
فرصت نیست
تا برایت بگویم
برگ ریزان روح یعنی چه
...