سفر ...

گر از اين منزل ويران به سوي خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن باز رسم
نذر کردم که هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم که چه کشفم شد از اين سير و سلوک
به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکايت سوي بيگانه روم
بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار
چند و چند از پي کام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروي چو محرابش باز
سجده شکر کنم و از پي شکرانه روم
خرم آن دم که چو حافظ به تولاي وزير
سرخوش از ميکده با دوست به کاشانه روم

جیک جیک....

گنجشگان لاف می زنند:
جیک جیک ، جیک جیک....
جیک هیچ یک شان در نیامد

تو که دور می شدی

بی‌نشان...

از این جا

تا جایی كه تویی

قدم نمی‌رسد

دست دراز می‌كنم

چیزی می‌نویسم

دریایی

دلی

قابی

غمی…