این روزها...

روزها
عقربه مي شوند
بيهوده دور خود مي گردند
و پستچي ها
هيچ
وقت
در اين خانه را نمي زنند.
اينطور كه نمي شود
بايد خودم بيايم
و
سراغت را از ماه بگيرم.

روزها
عقربه مي شوند
بيهوده دور خود مي گردند
و پستچي ها
هيچ
وقت
در اين خانه را نمي زنند.
اينطور كه نمي شود
بايد خودم بيايم
و
سراغت را از ماه بگيرم.
عيد آمد و ما
خانه ي خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نستانديم
ديديم كه در
كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي آن را زدر خانه برآنديم
هر جا گذري
غلغله ي شادي و شور است
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك
و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه
يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و
غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله
رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ زجويي نجهانديم
ماننده
افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانه ي بيهوده نخوانديم
از نه
خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان
بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم