دریغ ...
دریغ و درد ,شب مستی و شراب گذشت
زمان عاشقی و فصل اضطراب گذشت
چه شامها که دل از شوق وصل خون می شد
هزار حیف که آن شور بی حساب گذشت
دگر به دفتر ما حرف عشق آخر شد
حدیث لیلی و مجنون از این کتاب گذشت
دگر چه سود که نام ما بری به پیش حبیب
که یاد ما ز دلش چون خط شهاب گذشت
سزاست گر که دهد دل به دیده چشمهء خون
چو آن نگاه وفا جوی ,پر عتاب گذشت
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد