دریغ ...

دریغ و درد ,شب مستی و شراب گذشت
زمان عاشقی و  فصل اضطراب گذشت
چه شامها که دل از شوق وصل خون می شد
هزار حیف که آن شور بی حساب گذشت
دگر به دفتر ما حرف عشق آخر شد
حدیث لیلی و مجنون از این کتاب گذشت
دگر چه سود که نام ما بری به پیش حبیب
که یاد ما ز دلش چون خط شهاب گذشت
سزاست گر که دهد دل به دیده چشمهء خون
چو آن نگاه وفا جوی ,پر عتاب گذشت

خیلی چیزها....

بی تو اندیشه ام کمتر به خیلی چیزها
می شوم بی اعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش اید برای من!نمی دانم هنوز...
دوری از تو می شود منجر به خیلی چیزها
غیرمعمولی ست رفتار من و شک کرده است
چند روزی میشود مادر به خیلی چیزها
نامه هایت.عکس هایت.خاطرات کهنه ات
میزنند اینجا به روحم ضربه.خیلی چیزها
هیچ حرفی نیست.دارم کم کم عادت می کنم
من به این افکار زجر اور...به خیلی چیزها
می روم هر چند بعد از تو برایم هیچ چیز...
بعد من اما تو راحت تر به خیلی چیزها....

مثل آن وقتها....

وقتی که دیگر هیچ چیز مثل آن وقتها نیست
تو
صدایم کن
فقط گاهی
مثل آن وقتها.
 تو
نگاهم کن
فقط گاهی
مثل آن وقتها.
فقط همین
کافیست برای من
نیازی نیست دقیقا
همان باشی
که آن وقتها بودی.
و نیازی نیست این روزها
مثل آن وقتها باشد