آوار رنگ

 
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
 امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
 ناپدید ماند
 حسين پناهي

         

دیروزها کسی را دوست میداشتی

این روزهادلتنگی... تنهایی...تنها

تمام عمرمابه همین سادگی گذشت.

 

 

                                     

شبی بارانی

و رسالت من این خواهد بود
 تا دو استکان چای داغ را
 از میان دویست جنگ خونین
 به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
 با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم 

از حسین پناهی


 

قاصدک


قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
... خوش خبر باشي ، اما ... ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ...

از م. امید

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازین بی خبری رنج مبرهیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدرهیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگرهیچ مگو

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که بسرهیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفرهیچ مگو

گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد

که نه اندازه تست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته است و بشرهیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال

خیز ازین خانه برو رخت ببرهیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولانا

 

 

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است
گفتا خموش باش که ماه محرم است

کفتم محرم است چرا قامتت خم است
گفتا غم حسین مگر ماتمی کم است

مرا با اشك نم نم آفريدند
مرا با غم دمادم آفريدند
براي گريه در سوگ حسين است
اگر ماه محرم آفريدند

 

داشتم با خودم  فکر میکردم که
چقدر از مترسک متنفرم
و چقدر هم دوستش دارم
که اگه پرنده ها رو میترسونه لااقل تنهایی رو هم درک میکنه

کجا می توانم  بیابم تو را
کجا می توانم بخوانم تو را
دلم را نگیرم من از مهر تو
چگونه به هجرت نبینم تو را
شقایق، اقاقی ز هجر تو مرد
چگونه نمیرم، نبینم تو را
بیابان، بیابان، صحرا به صحرا
چگونه بیابم نشانی تو را
صبوری صبوری کار من است
بمانم، نمیرم تا نبینم تو را
 

ضريح حضرت ابوالفضل در روز عاشورا

مفهوم بلند آفتابى عباس
از گريه كودكان كبابى عباس
از تشنگيت فرات دلخون گرديد
والله كه آبروى آبى عباس

 

نمایی از داخل ضریح امام حسین(ع)

اِنّ اَعفَی النّاسِ مَن عَفا عِندَقُدرَتِهِِ
بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
امام حسين (ع)

 

کی زمان آن فرا می رسد که همهء روزم
همان دمی باشد که
در سراپردهء تو بیارامم
بر بستری از عطر گل ها
.
تو غنوده باشی و من بانگ برآورم :
ای نازنینِ ماه سیما
ای ابروکمانِ نیک خو !
مهربان باش با من !
آه ! کی می رسد آن زمان ؟ ...

http://www.bidel.ir/

باورنمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !

لوح گور


نه در رفتن حرکتی بود
نه در ماندن سکونی .
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید .

باغ آینه ،
احمد شاملو