
رفته ای اینك ،
باز برمی گردی آیا؟
چه تمنای محالی ....
خنده ام می گیرد ..
(حمید مصدق)
ناودانها شر شر باران بي صبري است
آسمان بي حوصله حجم هوا ابري است
کفشهايي منتظر در چارچوب در
کوله باري مختصر لبريز بي صبري است
پشت شيشه مي تپد پيشاني يک مرد
در تب دردي که مثل زندگي جبري است
و سرانگشتي به روي شيشه هاي مات
بار ديگر مي نويسد
" خانه ام ابري است "