
باز، دریای دلم، توفانیست
آسمان کسلم، بارانیست
باغم ار زیر و زبر شد، نه عجب
تحفهی فصل خزان، ویرانیست
شرح تنهایی من میپرسی؟
شرح تنهایی من طولانیست
دور باطل زدهام، قصهء من
همه سرگشتگی و حیرانیست
بعد سرگشتگی و حیرانی
باز هم حیرت و سرگردانیست ..
پروانه
از گلی به گلی
باد
از درختی به
درختی
من
از کوچهای به
کوچهای
تا…
افسوس....
یادم می آید پاییز سردی بود ..
گرچه تابستانش هم ،
دست هایم را در جیبِ تنهایی ام فرو می بُردم ..
بلکه دعای شکستهء همین چند چراغ ناامید
آوازی تازه از
ترانه های تو باز آورد
ورنه ..
با هق هق بسیار
این بی امان
هیچ ستاره ای از
سفرهای دور دریا
به آسمان برنمی
گردد
..
میشنیدی؟
صدای قلب من نبود
صدای پای تو بود ..
که شبها در سینهام میدویدی
کافیبود کمی خستـه میشدی
کافیبود می ایستادی..
خرم آنروز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن زلف خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخمکش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی
تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
به هواداری او ذرهصفت رقصکنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
حافظ
باران خواهد آمد ؟!
“سيد علي صالحي”