
تمام زندگی من
ستاره ای است خاک گرفته
پنجره ای است به دیوار
شبی است بی سحر...
بی تو ‚ زمستان
شیشه ها چه سردشان بود
پشت قاب پنجره های برف
و دلتنگ برای تو
برای آه گرم تو
و آن سرپنجه
تا بر تن غبار گرفته شان
یادگار بنویسی
و زود پک کنی
افسوس
پشت پنجره ها
جای چشمانت
چه خالی است
رسول نجفیان
قیصر امین پور
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
قیصر امین پور
من لباسی از دعا و نور بر تن میکنم
هرشب از باغ تماشایت فقط دلواپسی
یا کمی رویای نرگس پوش خرمن میکنم
جاده ی تنهایی است و عابری چشم انتظار
مثل باران بی صدا در کوچه شیون میکنم
گرچه حتی آسمان هم کهنه و تکراری است
باز صبح جمعه ها میل پریدن میکنم
از کدامین جاده می آیی نمیدانم ولی
من تمام جاده ها را غرق سوسن میکنم
ای هنوز "امن یجیب" چشمهای خیس من
هر غروب اینجا برایت شمع روشن میکنم