تبليغاتX
بهار من, یک عاشقانه آرام
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
اما...

اسفند که هیچ..

فروردین و اردیبهشت و خرداد را هم

 دود کردم ...

اما بازهم نیامدی

...

+ 22:53 , .
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386
بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می​دار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
+ 11:29 , .
شنبه بیست و ششم آبان 1386
خیلی سخته...
همه بهم میگن بی خیالش شم

 سعی میکنم فراموشش کنم...

دارم فراموشش می کنم...

فراموشش کردم...

فراموشش کردم...

 

 

 

هرچی فکر میکنم می بینم
اصلا دروغگوی خوبی نیستم

+ 0:11 , .
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
سلام آخر....
سلام آخرم تقدیم یاری
که می گیرد از اسم من کناری
مرا در فصل پاییزی خزان کرد
در این اوج جوانی بی امان کرد
بهارم بود لیکن با خزان رفت
به دنبال غریبی او دوان رفت
مرا از خود براند و سوی دیگر
نشانده در غم و در سوز ِ آخر
به ویرانی مرا او مبتلا کرد
بسوزاند نامه هایم را جفا کرد
به پای مهر او دل داده بودم
به پاس مهر او جان داده بودم
کسی چون من به پایش خار گشته ؟!
کسی چون من اسیری زار گشته ؟!
کسی چون من برای روز دیدار
به وصل ِ جاودانش نیست بیمار
کجا یابد به جز من یوسفی را
که خود آید به بالینش خریدار
به شیون های من سنگین و سنگدل
نداده پاسخی از مهر و از دل
چرا قلبی به بازی داده و رفت
پی عشقی جدید جان داده و رفت
مرا در عشق پر باغ و بهاری
به زیر خاک افکنده به زاری
خدایا چشم او را باز گردان
دلش را چون گذشته رام گردان

 

به همین سادگی
به همین تلخی

+ 12:35 , .
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
این روزگار....

 
کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ  چیز و هیچ کسی را دیگر

 در این زمانه دوست ندارم

 

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند...

 


پس

من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

 ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

 

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 

 قیصر امین پور

 

آخر خودش را به مردن زد

حالا روزگار دیگر کاری با او ندارد

+ 16:49 , .
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386


همین نزدیکی

هنوز تمامی گناه این است

که در آغوش تو آرام گیرم

و بگویم چه خسته ام ......

 

 

 

 

+ 16:31 , .
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386
سفر ایستگاه

 

قطار می رود

او می رود

تو می روی !

تمام ایستگاه میرود !

 


و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

 در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام !

و همچنان

به نرده های  ایستگاه رفته

تکیه داده ام !

 


قطار میرود

او میرود !

تو میروی !

تمام ایستگاه می رود !

 

قیصر امین پور

 

+ 16:28 , .
شنبه نوزدهم آبان 1386
ای وای اگر....

 

تا چند عمر در هوس و آرزو رود

ای کاش این نفس که برآید فرو رود

مهمان سراست خانه دنیا که اندرو

یک روز این بیاید و یک روز او رود

بر کام دل به گردش ایام دل نبند

کین چرخ کج مدار نه بر آرزو رود

از بهر رفع غم گر بر کیس بری پناه

هم غم به جای ماند وهم آبرو رود

کردیم  هر گناهی و از کرده غافلیم

ای وای اگر حدیث گنه روبرو رود

امروز رو نکرد به درگاه حق" سنا"

فردا به سوی درگه او با چه رو رود؟

 

استاد جلال الدین همایی

 

 

خیلی این شعرو دوست دارم....

 

+ 12:22 , .
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386
قاصدک


قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی



انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند



دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب



قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟



قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

+ 13:10 , .
دوشنبه چهاردهم آبان 1386
همیشه همینطور است...

همیشه همینطور است
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای

+ 13:47 , .
یکشنبه سیزدهم آبان 1386
تنها میان تن ها ....

 

تنها میان تن ها چه عاشقانه ماندم

در  بیهوده گی انتظار پیوستن به تو

 چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سردر خانه نوشته اند

ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است

 دورویی ها

فراموش کردن ها

 گسستن ها

و من در این همهمه

 چه صادقانه مانده ام

+ 12:6 , .
شنبه دوازدهم آبان 1386
نذر تو


چشمانت را قسم داده ام

که دیگر هیچ گاه به خواب من نیایند

شاید آن وقت باور کنی

هنوز هم بی آنکه چشمانت را داشته باشم

می توانم عاشقت بمانم .

وقتی هر قطره اشک من

تو را می سراید

چگونه باور نکنم

خدا گریه هایم را نذر تو کرده است .

باز هم

آسمان ، آسمان شعر

برایت خواهم گریست
+ 11:10 , .
شنبه دوازدهم آبان 1386
برايم سخن بگو...

مرهم زخم هايم کنج لبان "تو"ست

بوسه نمي خواهم...

برايم سخن بگو

+ 11:5 , .
چهارشنبه نهم آبان 1386
مادر بزرگ ....
مادر بزرگ
گم کرده‌ام در هياهوی شهر
آن نظر بند سبز را
.که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولين حمله ناگهانی تاتار عشق
خمرۀ دلم بر ايوان سنگ و سنگ شکست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پای راه رفت
من چشم خورده‌ام
من چشم خورده‌ام
من تکه تکه از دست رفته‌ام
در روز روز زندگانی‌ام

حسین پناهی

+ 21:23 , .
چهارشنبه نهم آبان 1386
هر روز بی تو روز مباداست!

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

                  نه بایدها…

 

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

                    با بغض می خورم

 

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم:

                             باشد برای روز مبادا!

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما چه کسی می داند؟

شاید

امروز نیز روز مبادا

                       باشد!

 

 

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

                  نه بایدها...

 

 

هر روز بی تو روز مباداست!

 

{قیصر امین پور... که از امروز باید عادت کنیم بنویسیم زنده یاد قیصر امین پور...}

 

+ 21:21 , .
دوشنبه هفتم آبان 1386
نمی آیی؟

+ 11:59 , .
دوشنبه هفتم آبان 1386
تنهای تنها...
+ 11:57 , .
دوشنبه هفتم آبان 1386
چرا؟

چرا هرگز مرا مجبور به دوست داشتن نمیکنی؟!

تا به کی باید عاشقت نشد؟

+ 11:54 , .
دوشنبه هفتم آبان 1386
مگو...

+ 11:52 , .
یکشنبه ششم آبان 1386
کجا شد؟...

عجب آن دلبرزيبا کجا شد؟
عجب آن سروخوش بالا کجا شد؟
ميان ما چو شمعي نور مي داد
کجاشد اي عجب بي ما کجا شد؟
دلم چون برگ مي لرزد همه روز
که دلبر نيمه شب تنها کجا شد؟
برو بر ره بپرس از رهگذاران
که آن همراه جان افزا کجا شد؟
برو بر باغ بپرس از باغبانان
که آن شاخ گل رعنا کجا شد؟
چو ديوانه همي گردم به صحرا
که آن آهو در اين صحرا کجا شد؟
دو چشم من چو جيهون شد ز گريه
که آن گوهردراين دريا کجا شد
ز ماه و زهره مي پرسم همه شب
که آن مه رو,برين بالا کجا شد؟
+ 12:13 , .
پنجشنبه سوم آبان 1386
بهشت ...

چه فرق مي کند
بهشت يا جهنم
آنجا که تويي
هميشه برايم بهشت است

حتي سقوط با تو زيباست

+ 20:47 , .
چهارشنبه دوم آبان 1386
در اين بن بست
دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.
دل‌ات را مي‌بويند
 روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
 و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما
آتش را
به سوخت‌بار ِ سرود و شعر
فروزان مي‌دارند.
به انديشيدن خطر مکن.
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
 و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و ياس
روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين
ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

احمد شاملو

+ 23:59 , .
سه شنبه یکم آبان 1386
پاييز ...

پيداست هنوز شقايق نشدي
زنداني زندان دقايق نشدي
وقتي که مرا از دل خود مي راني
يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي
زرد است که لبريز حقايق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي
پاييز بهاريست که عاشق شده است
+ 11:29 , .
سه شنبه یکم آبان 1386
خواب در بیداری..

چند وقت يکي از آشناها يکي از خوابهاش رو برام تعريف ميکرد
خوابي که يه جورايي براي ناخوشايند بود
ميگفت در حين خواب به اينکه در حال خواب ديدنه اطمينان داشت!
همش سعي ميکرد که خودشو محکم به يه جايي بکوبه تا به خاطر اون ضربه از خواب بپره
به نظر شما اين خوب نيست؟
به همين راحتي وقتي که خواب بدي ميبيني بتوني ازش خارج شي


راستي براي انکه از بيداري بپريم!!!کسي راهي بلد نيست؟؟

دعام کنيداين چند وقت حال و روز خوشي ندارم

 

+ 11:28 , .
سه شنبه یکم آبان 1386
باور می کنی؟ ...

باور می کنی؟ ...

 در آستان خزان از آن خانه بوی بهار می آمد...

 اصلا انگار یک شاخه اردیبهشت در آن خانه جامانده بود ...

+ 0:24 , .