
اسفند که هیچ..
فروردین و اردیبهشت و خرداد را هم
دود کردم ...
اما بازهم نیامدی
...
سعی میکنم فراموشش کنم...
دارم فراموشش می کنم...
فراموشش کردم...
فراموشش کردم...
هرچی فکر میکنم می بینم
اصلا دروغگوی خوبی نیستم
به همین سادگی
به همین تلخی
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را که دوست تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند...
پس
من با همه وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار ، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد...
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
قیصر امین پور
آخر خودش را به مردن زد
حالا روزگار دیگر کاری با او ندارد
همین نزدیکی
هنوز تمامی گناه این است
که در آغوش تو آرام گیرم
و بگویم چه خسته ام ......
قطار می رود
او می رود
تو می روی !
تمام ایستگاه میرود !
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام !
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام !
قطار میرود
او میرود !
تو میروی !
تمام ایستگاه می رود !
قیصر امین پور
تا چند عمر در هوس و آرزو رود
ای کاش این نفس که برآید فرو رود
مهمان سراست خانه دنیا که اندرو
یک روز این بیاید و یک روز او رود
بر کام دل به گردش ایام دل نبند
کین چرخ کج مدار نه بر آرزو رود
از بهر رفع غم گر بر کیس بری پناه
هم غم به جای ماند وهم آبرو رود
کردیم هر گناهی و از کرده غافلیم
ای وای اگر حدیث گنه روبرو رود
امروز رو نکرد به درگاه حق" سنا"
فردا به سوی درگه او با چه رو رود؟
استاد جلال الدین همایی
خیلی این شعرو دوست دارم....
قاصدک هان چه خبر آوردی ؟
از کجا و از که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نيست مرا
نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری
برو آنجا که ترا منتظرند
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدک تجربه های همه تلخ ،
با دلم می گويند ،
که دروغی تو دروغ
که فريبی تو فريب
قاصدک هان ، ولی آخر ايوای
راستی آيا رفتی با باد ؟
با توام ، آيا کجا رفتی آی ،
راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟
طمع شعله نمی بندم
خردک شوری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گريند .
همیشه همینطور است
یکی می ماند
تا روزها و گریه را حساب کند
یکی می رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هایت را پشت پایش بریزی
رسم رویاها همین است
که تنها بمانی با اندوه خویش
روزها و گریه ها را
به آسمان خالی ات سنجاق کنی
باید باور کنی که بر نمی گردد
که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای
تنها میان تن ها چه عاشقانه ماندم
در بیهوده گی انتظار پیوستن به تو
چه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوریت را بر سردر خانه نوشته اند
ومن در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام
چه بسیار است
دورویی ها
فراموش کردن ها
گسستن ها
و من در این همهمه
چه صادقانه مانده ام
مرهم زخم هايم کنج لبان "تو"ست
بوسه نمي خواهم...
برايم سخن بگو
حسین پناهی

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها…
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا
باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو روز مباداست!
{قیصر امین پور... که از امروز باید عادت کنیم بنویسیم زنده یاد قیصر امین پور...}
چه فرق مي کند
بهشت يا جهنم
آنجا که تويي
هميشه برايم بهشت است
حتي سقوط با تو زيباست
احمد شاملو
راستي براي انکه از بيداري بپريم!!!کسي راهي بلد نيست؟؟
دعام کنيداين چند وقت حال و روز خوشي ندارم
باور می کنی؟ ...
در آستان خزان از آن خانه بوی بهار می آمد...
اصلا انگار یک شاخه اردیبهشت در آن خانه جامانده بود ...