
.
.
دعام کنین
ديگر نه مرثيه خواندن دواي درد است ونه گريستن
حتي گفتن ناگفته هاي هميشه در دل مانده قرار دل ناآرام نميشود
ديگر حکايت از شکستن دل هم مرهم درد نيست شد آنچه نبايد ميشد
دل ما را اسیر روی دلبر آفریدند
ما را فقیر کوی دلبر آفریدند
یاران دل بیتاب مارا روز اول
در پیچ و تاب موی دلبر آفریدند
آری طناب دار ما دیوانگان را
از رشته گیسوی دلبر آفریدند
بوی بهشت از سینه ام آید هماره
دلم را مدیحه گوی دلبر آفریدند
آری هلال ماه و قوس قزح را
با گوشه ابروی دلبر آفریدند
امشب جنون دارم جنونم بی بدیل است
ذکر دلم هر دم حسن جان الدخیل است
دلم دیگر به جان آمد دراین شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو دارم....