
صبح ناپیدا...!تو را باید گریست.
کشته اشکم که شرط عاشقی ست.
در افق دیدم که شب بی رنگ شد.
صبح...آیا بعد از این نزدیک نیست؟
آن که می آید ز اقصای غریب
جامه ای از نور دارد;های... کیست؟؟
گریه ها آیینه های حسرت اند
عشق تا مخفی ست,می باید گریست
حسن جلایر
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟ محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه!با خیال تو بودم حلال بود
عمری که رفت قصه نقشی بر آب بود
افسانه گذار ز شهر شتاب بود
آن کاخ صد هزار ستون,یک ستون نداشت
خواب و خیال بود و حبابی بر آب بود
بر من چه می گذشت اگر مرا دلی نبود
جام دلی که پر ز می آفتاب بود
هرگز نه خو گرفت ونخواهد گرفت خو
جز به شرار مهر که سودای ناب بود
گفتم به دل مسوز,مرا سوخت پا به سر
آخر ترا قسم به خدا این جواب بود؟؟
شهناز اعلامی
کم کم دلم از این وازآن سیرمی شود
با چشم مهربان تو تسخیر میشود
این روزها مدام به این فکر می کنم
درباره من و تو چه تقدیر می شود
این خوابها که همسفر هر شب من است
یک روز مو به مو همه تعبیر می شود
فرصت گذشت وقت زیادی نمانده است
تعجیل کن عزیز دلم دیر می شود
تقدیم به قدوم پاک و مبارک مهدی موعود....
نبیند ترا دیده ٬ جانی مگر؟
نصیبم نگردی ٬جنانی مگر
هراسان رد و قبول توام!
ندانم چرا ٬امتحانی مگر
به دور تو گردیدنم آرزوست!
تماشایی من٬جهانی مگر
به تو بسته ام دل ز خوش باوری!
چرا میگریزی ٬زمانی مگر؟
ز دامان تو دستها کوته است!
بلند اخترا ٬آسمانی مگر؟
به تو دستیابی خیال است و بس!
همای بلند آشیانی مگر؟
گر آیی برون داد ها به پاست !
تو آه دل عاشقانی مگر؟