
من در هوای دوست گذشتم ز جان خویش
دل از وطن بریدم و از خاندان خویش
در شهر خویش بود مرا دوستان بسی
کردم جدا هوای تو از دوستان خویش
من داشتم به گلشن خود اشیانه ای
اواره کرد عشق توام ز اشیانه خویش
می داشتم گمان که تو با من وفا کنی
ورنه برون نمی شدم از بوستان خویش
امام خمینی
خدايا چگونه زيستن را به من بياموز .
چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
(دکتر علی شریعتی)
خواستم بگویم :
فاطمه دخترخدیجه بزرگ است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم :فاطمه دختر محمد(ص) است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم : فاطمه همسر علی است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم :فاطمه مادر حسین است
دیدم که فاطمه نیست
خواستم بگویم :فاطمه مادر زینب است
باز دیدم که فاطمه نیست
نه اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه فاطمه است.
(دکتر علی شریعتی)
قناری نیزار
در انتظار شکفتن نیلوفر
همواره
آینه ی مرداب را می نگرد
و نیلوفر
در خواب خیس خویش
بوسه های گرم آفتاب را
به یاد می آورد
وقتی تو هستی
باران می بارد
و زمان می میرد
و من
شکفته می شوم
چون سوسن
در جهان بدون زمان
وقتی تو نیستی
خطی کشیده می شود از سرب
و سبز
به شنگرفی می گراید
و زرد به خونابه
اندوه ؟ نه
ستاره ؟ نه
ماه
که چون
خورشید گدازنده
بر گلوگاهم می ریزد
گرمای جهان را
تو نیستی
تا من
زنده بمانم
تا من
شکفته شوم
چون سوسن

حضرت حیدربّنام فــاطمــه حســاس بود
خلقــت ازروزازل مدیون عطـــریــاس بود
ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه
گردنت رامی شکست آنجااگرعباس بود
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم ور پي جانان بروم
چون صبا با تن بيمار ودل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم
گر چه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
به هواداري آن سرو خرامان بروم
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم
تازيان را غم احوال گرانباران نيست
پارسايان را مددي تا خوش وآسان بروم
ور چو حافظ نبرم ره ز بيابان برون
همره كوكبه آصف دوران بروم
حضرت حافظ
سخت است هنگام وداع
آنگاه که در می یابی
چشمانی که درحال عبور است
پاره ای از وجود تو را
نیز باخود خواهد برد
حسین منزوی
مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من
که جز ملال نصیبی نمیبرید از من
زمین سوخته ام نا امید و بی برکت
که جز مراتع نفرت نمی چرید از من
عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من
خزان به قیمت جان جار می زنید اما
بهار را به پشیزی نمی خرید از من
شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه
عجیب نیست کز اینسان مکدرید از من
نه در تبری من نیز بیم رسوایی است
به لب مباد که نامی بیاورید از من
اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی
چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من
چه پیک لایق پیغمبری به سوی شماست ؟
شما که قاصد صد شانه بر سریداز ممن
برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
شما که با غم من آشناترید از من
حسین منزوی
پشت كامپيوتر نشسته بود. پروانه اي روي مونيتور نشست. خيره شد به پروانه و يادش افتاد زماني عاشق بوده است.
روي نيمكت نشسته بود. پروانه اي روي دسته عصايش نشست. يادش رفت پير شده، بلند شد و دنبال پروانه دويد.

تاثير چشمهاي تو بيش از حد است, نيست؟؟
اينقدرها زياده روي هم بد است, نيست؟
با پلكهاي زلزله خيزت قبول كن
از بين رفتن همه صد درصد است, نيست؟
هر كس به چشمهاي تو ايمان نياورد
آري به احتمال قوي مرتد است, نيست؟
هر كس كه كوله بار دلش غير ياد توست
در امتحان خانه به دوشي رد است,نيست؟؟
می گویند تا شقایق هست زندگی باید کرد
شقایق هست اما تو نیستی
چه باید کرد؟؟
نگاه می کنی ام آب می شوم انگار
تورا به جان خدا دست از سرم بردار
همیشه ساده به دام نگاه می افتم
چقدر جاذبه دارد همیشه این تکرار
دركنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت كش مانيست
آن شمع که ميسوزد وپروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به كه گويم
كارامشي از عشق كس اين خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي
ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند كني قضيه اسكندر و دارا
ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد
پژمان بختياري
دلبر گرفت از من بيدل قرار من
ای وای بر دل من و بر روزگار من
مايوس كرد دلبرم از زندگانيم
شد نااميد اين دل اميدوار من
روز سفيدم از سر زلفش سياه كرد
ديدي چه كرد مونس شبهاي تار من
بيداد و ظلم و جور و جفا و ستم زتو
رنج و بلا و غصه و محنت شعار من
داغ تو بر دل است دل از من نميبرند
آوخ نمي خرند دل داغدار من
كردم گواه عشق من اين لب چاك چاك
خنديد يار بر سند اعتبار من
افسر بگو چه خاك ز غم ميكني به سر
گل را ربود باد و خزان شد بهار من
افسر بختياري
ديدي آخر كه به يك چشم زدن كار گذشت
من كه از مردن خود بيم ندارم اما
حسرت من همه آن است كه ديدار گذشت
رمزي از عشق گفتيم و ندانست كسي
به نگاهي كه ميان من و دلدار گذشت
جاي انكار ز عشق تو نماندست مرا
چه توان كرد كه اينكار ز انكار گذشت
عمر هر كس به تمناي خيالي گذشت
عمر ما جمله به ياد رخ دلدار گذشت
داراب افسر بختياري
معلم در حاليکه با دندانهايش چادرش را گرفته بود، ضربه اي به گوش پسرک زد و گفت:«مگه به تو ياد ندادن وقتي بزرگترت رو تو خيابان ديدي سلام کني؟پسرک در حالي که اشک در چشمانش جمع شده بود، در انتظار سيلي دوم ماند.
پسرک پشت در کلاس نشسته بود و با خود تکرار ميکرد:«با خانم معلم شدن سه نفر. حالا صورت خانم مدير، خانم ناظم و خانم معلم رو ميشناسم، يعني دیگه از اين سه نفر کتک نميخورم

خدای من
من در کلبه درویشی خود چیزی دارم
که تو در آسمان کبریائیت نداری!!
من چون تویی دارم و تو چون خودت نداری
قاصدک !هان چه خبر اوردی؟
از کجا وز که خبر اوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه ز دیار دیاری باری
برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو انجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند کرتد
دست برادر از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ.
با دلم میگوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک!هان ولی... آخر... ای وای!
راستی ایا رفتی با باد؟
با توام آی! کجا رفتی؟ آی ...!
راستی ایا جایی خبر ی هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی؟
در اجاقی - طمع شعله نمی بندم – خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک!
ابر های همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.
مهدی اخوان ثالث